پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
مادربزرگ من فضایی است...
نوشته شده در پنجشنبه 7 فروردین 1399
ساعت : 11:23 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

از قدیم ها و خیلی سال پیش

شاید بگویم دوران کودکی

باورتان می شود که

 من از مادربزرگم می ترسیدم

هنوز هم می ترسم

می پرسید چرا؟

از آخرین خاطرات کودکی ام که در گوشه خاطراتم است

همین قدر یادم می آید

که دفعه اولی که من عقل درست و حسابی داشتم

و

تازه می فهمیدم چی به چیه

به خانه مادربزرگ رفتیم

از همان کودکی وزن سنگینی داشتم

در را که باز کردند

جوری صورتم را می بوسید

انگار مزه مزه می کند

دهان بی دندان و لب های شل و ول

را بر لپ های من آنچنان می کشید

و از مزه اش آنقدر خوشش می آمد

که فقط پدر و مادرم می توانستند نجاتم دهند

البته پدر را فاکتور میگیریم

چون انگار نه انگار

حالا بعد از ساعتها مزه مزه و رهایی

تا مینشستیم داخل پذیرایی

انواع شیرینی و کلوچه و کشمش و نخودچی

بود که به زور بر دهانم می گذاشت

مادرم همیشه میگفت

دلیل چاق شدن تو اینه که از یک تا سه سالگی ات همسایه مادربزرگت بودیم

بگذریم

مادربزرگ وقتی کلوچه ها را بردهانم می گذاشت

با صدای لرزان خود می گفت:

-بخور عزیزم گوشت بشه به تنت

صبر کنید

نکنه از قصد اینقدر خوراکی به من می دهد

تا چاق بشم

اونجوری که هر دفعه هم مزه مزه میکنه

تازهبا این وزنم

هر وقت منو میبینه

میگه:

-چقدر آب رفتی عزیزم بیا یه چیزی بخور الان غش میکنی

بنظر شما خیلی مشکوک نیست؟

فقط مادربزرگ من اینجوریه یا همه اینجوری ان؟

اول ها فکر می کردم مادربزرگ من یک موجود فضاییه

که به من خیلی می رسه

تا وقتی خیلی سنگین شدم منو بخوره

یکم که بزرگتر شدم

و فهمیدم همه مادربزرگ ها اینجورین

تازه کشف کردم که مادربزرگ ها یک گروه مخفی آدم خور هستند

و جلساتی با هم برگزار می کنند

 و تصمیم میگیرند چه چیزهایی به نوه هایشان بدهند

که چطور چاق و چله شوند

شاید رئیس هم داشته باشند

و در مهمانی هایشان چندتایشان نوه هایشان را می آورند

و با هم می خورند

و اونوقته که از نوه تعریف می کنند

-به به چه نوه ای داری

-خیلی خوشمزه ست

-گفتی چیا بهش دادی که بخوره؟ من هم به نوه م بدم

آخر مادربزگ من تا حالا به من نگفته بیا بریم بیرون

یکبار گفت که بیا زیرزمین کمکم کن وسایل را جابجا کنم

اما نمی داند که من زرنگ تر از این حرف ها هستم

حتما زیرزمین با آن دیگ بزرگ می خواهد مرا بپزد

چون همه مادربزرگ ها در زیر زمین یک دیگ بزرگ دارند

از همان جا هم راهی به جلسات مخفی خود دارند

همیشه که به زور پدر و مادر به خانه شان می روم

مادربزرگ را می بینم که سرکوچه با یک عصا منتظر نشسته

مرا که می بیند لبخندی می زند

که من وقتی غذایی که دوست دارم را میبینم همان لبخند را میزنم

تازگیا هم که بزرگ شده ام

هر دفعه می گوید بیا برویم با هم خانه همسایه ها

باید سرو سامانت بدهیم

کمی رمزی حرف می زند اما

من می فهمم

می خواهند مرا برای خوردن آماده کنند

چون دارم بزرگ می شوم

و گوشتم کم کم تلخ می شود

من هم زرنگ و هرگز گولشان را نمیخورم

و اصلا تا آخر عمر سروسامان نمیخواهم

.

فقط برای خنده تقدیم به همه ی مادربزرگ های عزیز و دوست داشتنی

.

نویسنده: علیرضاهزاره

.

لطفا به این متن نظر دهید

لطفا به وبسایت اصلی ما مراجعه کنید



:: مرتبط با: بهترین ها , متن , داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: مادربزرگ من فضایی است , داستان طنز , داستان خنده دار , علیرضاهزاره , علیرضا هزاره , مادربزرگ , the best persian story ,
:: لینک های مرتبط: وبسایت اصلی ما ,
 



هرمز بخش چهارم
نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن 1398
ساعت : 01:05 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
موجود عجیب خنده بلندی کرد
با مشت یکی از ملوانان را به بیرون از کشتی پرتاب کرد
بعضی از ملوانان چند قدم به عقب رفتند
هرمز فریاد زد:
(بکشیدش ، او موجود خبیثی ست)
ملوانان به سمتش دویدند
غول با حرکات دستش هر یک را به گوشه ای پرتاب میکرد
هرمز به سمتش حرکت کرد
دستش را برای زدن هرمز چرخاند اما هرمز از زیر دستش لیز خورد و با شمشیر خراشی روی پای غول ایجاد کرد
غول فریاد بلندی کشید که گوش هر شنونده را کر می کرد
سریع چرخید و با دو دست برروی شانه هرمز زد
ضربه به قدری محکم بود که کف کشتی شکست و هرمز به طبقه پایین افتاد

ضربه شدت زیادی داشت و سرش گیج می رفت
سریع از پله ها بالا رفت
دیگر کم کم مه رو به ناپدید شدن می رفت
غول با ضربه ای بادبان را به دریا انداخت
هرمز نیزه یکی از ملوانان که بر زمین غلتان در خون بود را برداشت
به سمت قلبش هدف گرفت و نیزه را پرتاب کرد
غول لحظه ای برگشت و نیزه به کتف اش برخورد کرد
تعادلش را از دست داد برروی زمین افتاد
با زبانی عجیب کلماتی را سریع می گفت 
هرمز به سمتش دوید 
غول نشست و ضربه محکمی با دو دست بر کف کشتی بین خودش و هرمز زد
قسمت بزرگی شکست و به پایین افتاد 
در میان گرد و خاک
هرمز تا سرش را بالا آورد
غول بدنه کشتی را سوراخ کرد
و به زحمت از میان آبی که به داخل می آمد ناپدید شد
همه جا را آب گرفته بود
کشتی در حال غرق شدن بود
در حالی که هرمز شنا میکرد 
جعبه ای عظیم با سرش برخورد کرد

.
نویسنده: علیرضا هزاره
.
لطفاً به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: داستان هرمز , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , The best persian story , Alireza hezareh ,
:: لینک های مرتبط: علیرضاهزاره ,
 



پیرمردی روی صندلی
نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن 1398
ساعت : 03:38 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

بخش اول

مرد تنهای شهر

 

تنها تفریح من شده پیاده روی و گشت و گذار در خیابان

بعد از بازنشستگی تنهاتر از همیشه شده ام.

شاید باید بیشتر با دیگران گفت و گو میکردم و دوستانی پیدا میکردم.

اما من در صحبت کردن خوب نیستم !

خیابان ها تکراری شده ,همان مغازه ها ,  مردمی که بدون هدف فقط راه می روند.

یکی تنها , بعضی ها دونفره و حتی بیشتر !

یعنی با هم چه می گویند؟

گرفتن دست فردی دیگر چه حسی دارد؟

جوری به همدیگر نگاه میکنند که انگار آخرین بار است که می توانند باهم باشند.

این یکی چقدر به خودش رسیده , حتما جای مهمی قرار دارد , شاید با رئیسش جلسه دارد.

بهتر است مسیرم را تغییر دهم , جلوتر کودکی گریه می کند.

آن کافی شاپ شاید خوب باشد.

برای ساعتی گذران وقت ظاهر زیبایی دارد و همینطور بسیار ساکت است،

آن طرف پیرمردی روی صندلی روزنامه می خواند.

کنار پنجره هم مردی مسن با لباس ارتش درافکار خود غرق شده.

ـ آقا می تونم کمکتون کنم؟

چه صدای قشنگی , یعنی با من است.

- بفرمایید بنشینید

- بله,چشم.

 

دختر جوان و خوشرویی که اصلا نمیشود به او نه گفت.

با لبخند به سمتم می آید

- چی میل دارید براتون بیارم؟

- قهوه,لطفا.

رفت , بازیبایی که او دارد باید بازیگر یا مدل می شد,اینجا چه کار می کند.

چه فضای خوبی دارد اینجا.

پیرمرد روی صندلی صفحه روزنامه اش را عوض نمی کند.

...

برای خواندن داستان لطفا فایل آن را خریداری کنید

برای خرید از دکمه زیر استفاده کنید




:: مرتبط با: فروشگاه ما , بهترین ها , داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , پیرمردی روی صندلی , داستان بلند , بهترین داستان فارسی , the best persian story ,
 



آخرین انسان
نوشته شده در یکشنبه 15 دی 1398
ساعت : 10:08 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آرام آرام
 به سمت پله ها می رفت 
پرپیچ‌و خم 
چراغ ها نوبت به نوبت چشمک می زدند
 اما دنبالش بودند
 او آخرین بود 
نفس نفس می زد
 در پشت سرش شکست
 به عقب نگاه نمی کرد
 فقط سریع شروع به حرکت کرد
 پله ها را دو به دو پشت سر می گذاشت 
صدای پایی از پشتش نمی آمد
 خنده ای ترسناک تمام پله های را دربر گرفته بود 
از بالا پله ها، لامپ ها در تاریکی مطلق فرو می رفتند
 سیاهی زیر پایش را هم در بر گرفت 
چیزی شبیه به مه اما سیاه 
دیگر زانو هایش را هم نمی دید چه برسد به پله ها 
نفس نفس می زد
 عرق کرده بود 
سعی می کرد سریع و سریع تر قدم بردارد
 اما پله ها تمامی نداشتند 
پایش به روی لبه پله ای لیز خورد
 به زمین افتاد
 وقتی خواست برخیزد 
تاریکی او را در بر گرفت
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده : علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: آخرین انسان , علیرضاهزاره , The best Persian story , داستان آخرین انسان , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: داستانک ,
 



افکار کودکانه
نوشته شده در یکشنبه 8 دی 1398
ساعت : 09:51 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
در کودکی ام در آرزوی زندگی پرتنش بودم 
دوست داشتم هرروز چالش جدیدی داشته باشم
میخواستم هیجان تمام زندگی ام را در آغوش بگیرد
با دوستانم عهد می بستیم
که سالها و تا آخر عمر با هم باشیم 
در غم ها ، شادی ها با هم باشیم 
مانند کودکی در کنار هم 
روزها و ماه ها
هرروز باهم باشیم
بگوئیم 
بخندیم 
اشک بریزیم 
سختی بکشیم 
اما باهم
سالها گذشت
شدم تنهای تنها
زنده ام 
اما کجاست آن عهد ها
کجایند دوستانم
کجایند افکار کودکانه

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , alireza hezareh , افکارکودکانه , the best persian story , داستان کوتاه , بهترین داستان فارسی ,
:: لینک های مرتبط: داستان ,
 



هرمز بخش سوم
نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر 1398
ساعت : 01:52 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
درمیان انبوهی از مه
افراد سعی می کردند کنار هم دیگر جمع شوند
تا شاید راهی برای نجات باشد
بدن همه از ترس می لرزید
ناگهان تکان شدیدی بدنه کشتی را به لرزه در آورد
جلوی کشتی به قدری سنگین شده بود که پایین تر از قبل شده بود
هرمز تعدادی از سربازان را به عقب فرستاد 
تا کشتی زیاد از حد کج نشود
مه
نمی گذاشت چیز زیادی دیده شود
آرام آرام
با قدم های کوچک به سمت جلو می رفتند
نگهان صدای خشنی به آرامی آمد
(شما به منطقه نفرین پادشاه پنج  دریا وارد شدید )
همه شمشیر ها را کشیدند
سایه عظیمی در میان مه پدیدار شد
همه شمشیر هارا به سمت سایه گرفته بودند
هرمز شمشیر خود را به آرامی بیرون کشید
و با صدایی بلند گفت
(تو کی هستی؟ باما و کشتی ما چیکار داری؟)
سایه نزدیک و نزدیک تر
و
بزرگ و بزرگتر می شد
به آرامی
از میان مه
موجودی به بزرگی فیل
بیرون آمد
به شکل انسان
دستانی به اندازه انسانی معمولی
پاهایی کوچک
صورتی کشیده و مثلث مانند
با چانه ای بسیار تیز
ورنگ بنفش
نمایان شد
خنده کوچکی زد
.
منتظر ادامه داستان باشید
.
نویسنده: علیرضاهزاره

:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: هرمز , داستان کوتاه , علیرضاهزاره , the best persian story , داستان هرمز ,
:: لینک های مرتبط: داستانک , داستان ,
 



چاره ای نیست
نوشته شده در شنبه 25 آبان 1398
ساعت : 10:38 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دستانش پینه بسته بود 
پوستی سوخته
 کمری خم
 چشمانی که سوئی نداشت
 شانه هایی که مانند پله بود
 عرق می ریخت
 بیل می زد 
آفتاب را می نگریست
 می سوزاند
 چاره ای نیست
 بیل می زد
 درد می کرد
 غذایی نیست
 چاره ای نیست
 بیل می زد
 دخترش منتظر
 کفش هایش پاره
 چاره ای نیست
 بیل می زد

نویسنده:علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: شعر ,
:: برچسب‌ها: شعر , علیرضاهزاره , The best Persian story , نثر , چاره ای نیست ,
:: لینک های مرتبط: داستانک ,
 



طعمه گرگ
نوشته شده در یکشنبه 19 آبان 1398
ساعت : 11:33 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دخترک از خواب بیدار شد
میان انبوهی از درخت 
تاریکی مطلق
چراغ قوه ای داشت
با نوری چشمک زن
صدای حرکت واضحی برروی برگ ها می آمد
هر طرف نور چراغ را می انداخت چیزی نبود
چند قدمی برداشت
صدایی آمد
زوزه
گرگ
سریع به اطراف می چرخید
نور را به هر سمتی می گرفت
چیزی معلوم نبود
ناگهان
دو چشم درخشان در اوج تاریکی پدیدار شد
به سمتی حرکت می کرد
جرات انداختن نور به سمت چشمان را نداشت
دستانش می لرزید
آرام آرام نور را به سمتش برد
موهای نقره ای
که در تلاءلو نور می درخشید
زیبایی هم مگر ترسناک می شود
صدای زوزه های بیشتری آمد
ده ها چشم در هر سمت پدیدار شد
چراغ قوه خاموش و روشن می شد
این است شانس بد
دخترک شروع به دویدن کرد
از میان درختان
نور چراغ قطع شد
پاهایش به شاخه ای گیر کرد
بروی زمین افتاد
تا چرخید
گرگ برروی سینه اش پرید
آب دهانش برروی صورت دخترک می ریخت
چراغ آخرین روشنایی خود را داد
دندان هایی روبروی صورت دخترک
و...
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده:علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , The best Persian story , داستان کوتاه , طعمه گرگ ,
:: لینک های مرتبط: داستانک ,
 



عشقی که سوخته است
نوشته شده در سه شنبه 14 آبان 1398
ساعت : 01:49 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دیروز
در کوچه های قلبت قدم می زدم 
شعر می گفتم 
دست می کشیدم بر دیوار های ترک خورده اش 
قطرات خونی که جاری بود 
زخم هایی که تازه بود 
دوست میدارم
این قلب کهنه را 
زخم دیده را
خون دل خورده را 
اندکی فکر کن
رها کن 
دستان مرده را 
نگاهی کن 
به سوی
عشقی که سوخته است
.
نویسنده:علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: شعر ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , شعر , The best persian story , متن کوتاه , نثر ,
:: لینک های مرتبط: داستانک ,
 



هرمز بخش دوم
نوشته شده در یکشنبه 12 آبان 1398
ساعت : 10:16 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
مه همه جا را فرا گرفته بود
آسمان به تاریکی شب گشته بود
کشتی تکان های سهمگینی میخورد 
ملوانان هر یک به سمتی می دوید
هر چند لحظه صدای فریاد ملوانی از گوشه ای می آمد
هرمز همه چیز را زیر نظر داشت
ترس را در چشمان ملوانان می دید
عده ای از ملوانان در اطراف هرمز جمع شدند
تعدادی از ترس 
و
تعدادی از سر وظیفه
مه به گونه ای بود که سه متر آن طرف تر دیده نمی شد
سایه هایی در میان مه
با صدایی آرام
سریع
می گذشتند
هربار که سایه ای می گذشت
صدای فریاد ملوانی می آمد
و
وقتی هرمز و ملوانان به آن سمت می دویدند
چیزی در آنجا نمی دیدند
بجز
لکه های بزرگ خون
...
.
منتظر ادامه داستان باشید
.
لطفا به این داستان نظر دهید
.
نویسنده:علیرضا هزاره

:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: علیرضا هزاره , هرمز , علیرضاهزاره , the best Persian story , بهترین داستان فارسی ,
:: لینک های مرتبط: داستانک ,
 



هرمز بخش اول
نوشته شده در یکشنبه 28 مهر 1398
ساعت : 10:21 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دریا آرام بود
کشتی بازرگانی تاجر بزرگ شهر به سمت شرق در حرکت بود
ملوان کشتی فردی نبود جز
هرمز
پرآوازه ترین دریانورد سه قلمرو بزرگ پادشاهی
بیش از پنجاه سرباز
صدوبیست خدمه
و هزاران نوع جنس و کالا 
در کشتی بود
.
روزها و شب ها در راه بودند
بدون هیچ مشکلی 
اما آن روز فرق داشت
دریا بسیار آرام بود
خدمه از این آرامی خوشحال بودند
به شادی وقت می گذراندند 
یک نفر 
برروی مجسمه سر اسبی که جلوی کشتی بود
نشسته بود
بدون حرکت
به پایین و دوردست ها می نگریست
خدمه توجهی نمیکردند
افرادی که برای پول کار میکردند
چیزی برایشان مهم نبود
هرمز وظیفه ای داشت
احساس مسوولیت می کرد

سایه ای سیاه در نزدیکی کشتی به چشم هرمز خورد
-ملوانان ، آماده باش.
کسی عکس العملی نداشت
-خطر، با شما ام.
ولی آنها در حال عیش و نوش بودند
ناگهان کشتی تکان عظیمی خورد 
مه عجیبی اطراف کشتی را در بر گرفت
.
منتظر ادامه داستان باشید
.
نویسنده:علیرضا هزاره

:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: هرمز , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , the best persian story , داستان کوتاه ,
 



این منم
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر 1398
ساعت : 02:28 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
نوشتن مانند عاشقی ست
عشقی بی پایان
با راه های بی پایان
بخوان
گوش بده
اینها افکار من است
اینها زندگی من است
شاید دوستش داشته باشی
شاید هم متنفر باشی
اما این منم
.
علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: من , علیرضاهزاره , متن کوتاه , بهترین داستان فارسی , the best persian story ,
 



پسر
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر 1398
ساعت : 02:12 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
پسرک تنها بود
به بیرون خانه نگاه میکرد
بچه های دیگر را می دید
که با هم بازی میکردند
به اطراف می دویدند
می خندیدند
چرا اونباید با آنها باشد
.
چرا نباید بتواند
.
چرا برادری ندارد
که کمکش کند
که همراهش باشد
که حرف بزند
بخندد
و
تنهایی را از وجود پسرک دور کند
.
.
چرا 
.
چرا  پسر نمیتوانست راه برود
.
گناهش چه بود
.

.
نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: متن پسر , علیرضاهزاره , the best persian story , داستان کوتاه , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: دختری که دیگر نبود , فصل اول رمان مهسا ,
 



 
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic