پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
هرمز بخش پنجم
نوشته شده در سه شنبه 26 فروردین 1399
ساعت : 10:00 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

به سختی چشمانش را باز کرد

چشمها باز و بسته می شدند

همه جا را تار می دید

ولی شن را در زیر پایش حس می کرد

بعد از چند دقیقه

همه جا تاریک بود

چشمانش مشکل پیدا کرده بود

اما چند دقیقه پیش در تاری دیدش همه جا روشن به نظر می آمد

بدنش به شدت درد می کرد

آرام و به سختی در میان تاریکی مطلق حرکت می کرد

یک دستش را جلو گرفته بود تا به جایی برخورد نکند

چیزی را حس کرد که از کنار پایش رد شد

صدای خزیدنش را می شنید

نه آنقدر کوچک بود که بیصدا حرکت کند

نه آنقدر بزرگ که صدای حرکتش همه جا را پر کند

صدای ضربان قلبش را می شنید

به اطراف می چرخید

ـ کسی آنجاست؟

ولی آنجا انسانی نبود

پس پاسخی هم نبود

صدای خزیدن دور و نزدیک میشد

به اطراف می چرخید

دستانش را مشت کرده بود و با قدرت به هر طرف می کوبید

گاهی به سنگ می خورد

اطرافش دیواره های سنگی بود

ضعف کرده بود توانایی آن را نداشت که دستانش را بیشتر تکان دهد

پاهایش می لرزید

جسم نرمی از میان پاهایش عبور می کرد

کمی تکان خورد

گوشه پایش برروی آن رفت

به قدری نرم بود که پایش چندین وجب به داخل رفت وصدایی جیغ مانند و بلند برخواست

حرکت جسم تند تر شد

و هرمز بر روی زمین افتاد

آرام ارام خود را به عقب کشید

تا اینکه پشتش سختی دیواره سنگی را حس کرد

تکه سنگی زیرش شده بود

آن را برداشت

سعی میکرد اطراف را ببیند

اما فایده نداشت

ناگهان حس کرد پایش خیس شده

چسبناکی و گرمای شدیدی را در پای چپش احساس می کرد

درخشش ده ها چشم را روبروی خود می دید

پایش در دهان موجود عجیب بود

با تکه سنگ به صورت موجود کوبید و با باز شدن دهانش سریع پا به فرار گذاشت

با تمام توان می دوید

که سرش به سنگی سخت برخورد کرد و با پشت محکم بر زمین افتاد

ضعف بر او غلبه کرد و از حال رفت

.

ادامه دارد…


نویسنده : علیرضاهزاره


:: مرتبط با: بهترین ها , داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , داستان هرمز , داستان , بهترین داستان فارسی , هرمز , بهترین داستان , best persian story ,
:: لینک های مرتبط: وبسایت ما ,
 



هرمز بخش سوم
نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر 1398
ساعت : 12:52 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
درمیان انبوهی از مه
افراد سعی می کردند کنار هم دیگر جمع شوند
تا شاید راهی برای نجات باشد
بدن همه از ترس می لرزید
ناگهان تکان شدیدی بدنه کشتی را به لرزه در آورد
جلوی کشتی به قدری سنگین شده بود که پایین تر از قبل شده بود
هرمز تعدادی از سربازان را به عقب فرستاد 
تا کشتی زیاد از حد کج نشود
مه
نمی گذاشت چیز زیادی دیده شود
آرام آرام
با قدم های کوچک به سمت جلو می رفتند
نگهان صدای خشنی به آرامی آمد
(شما به منطقه نفرین پادشاه پنج  دریا وارد شدید )
همه شمشیر ها را کشیدند
سایه عظیمی در میان مه پدیدار شد
همه شمشیر هارا به سمت سایه گرفته بودند
هرمز شمشیر خود را به آرامی بیرون کشید
و با صدایی بلند گفت
(تو کی هستی؟ باما و کشتی ما چیکار داری؟)
سایه نزدیک و نزدیک تر
و
بزرگ و بزرگتر می شد
به آرامی
از میان مه
موجودی به بزرگی فیل
بیرون آمد
به شکل انسان
دستانی به اندازه انسانی معمولی
پاهایی کوچک
صورتی کشیده و مثلث مانند
با چانه ای بسیار تیز
ورنگ بنفش
نمایان شد
خنده کوچکی زد
.
منتظر ادامه داستان باشید
.
نویسنده: علیرضاهزاره

:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: هرمز , داستان کوتاه , علیرضاهزاره , the best persian story , داستان هرمز ,
:: لینک های مرتبط: داستانک , داستان ,
 



هرمز بخش دوم
نوشته شده در یکشنبه 12 آبان 1398
ساعت : 09:16 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
مه همه جا را فرا گرفته بود
آسمان به تاریکی شب گشته بود
کشتی تکان های سهمگینی میخورد 
ملوانان هر یک به سمتی می دوید
هر چند لحظه صدای فریاد ملوانی از گوشه ای می آمد
هرمز همه چیز را زیر نظر داشت
ترس را در چشمان ملوانان می دید
عده ای از ملوانان در اطراف هرمز جمع شدند
تعدادی از ترس 
و
تعدادی از سر وظیفه
مه به گونه ای بود که سه متر آن طرف تر دیده نمی شد
سایه هایی در میان مه
با صدایی آرام
سریع
می گذشتند
هربار که سایه ای می گذشت
صدای فریاد ملوانی می آمد
و
وقتی هرمز و ملوانان به آن سمت می دویدند
چیزی در آنجا نمی دیدند
بجز
لکه های بزرگ خون
...
.
منتظر ادامه داستان باشید
.
لطفا به این داستان نظر دهید
.
نویسنده:علیرضا هزاره

:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: علیرضا هزاره , هرمز , علیرضاهزاره , the best Persian story , بهترین داستان فارسی ,
:: لینک های مرتبط: داستانک ,
 



هرمز بخش اول
نوشته شده در یکشنبه 28 مهر 1398
ساعت : 09:21 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دریا آرام بود
کشتی بازرگانی تاجر بزرگ شهر به سمت شرق در حرکت بود
ملوان کشتی فردی نبود جز
هرمز
پرآوازه ترین دریانورد سه قلمرو بزرگ پادشاهی
بیش از پنجاه سرباز
صدوبیست خدمه
و هزاران نوع جنس و کالا 
در کشتی بود
.
روزها و شب ها در راه بودند
بدون هیچ مشکلی 
اما آن روز فرق داشت
دریا بسیار آرام بود
خدمه از این آرامی خوشحال بودند
به شادی وقت می گذراندند 
یک نفر 
برروی مجسمه سر اسبی که جلوی کشتی بود
نشسته بود
بدون حرکت
به پایین و دوردست ها می نگریست
خدمه توجهی نمیکردند
افرادی که برای پول کار میکردند
چیزی برایشان مهم نبود
هرمز وظیفه ای داشت
احساس مسوولیت می کرد

سایه ای سیاه در نزدیکی کشتی به چشم هرمز خورد
-ملوانان ، آماده باش.
کسی عکس العملی نداشت
-خطر، با شما ام.
ولی آنها در حال عیش و نوش بودند
ناگهان کشتی تکان عظیمی خورد 
مه عجیبی اطراف کشتی را در بر گرفت
.
منتظر ادامه داستان باشید
.
نویسنده:علیرضا هزاره

:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: هرمز , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , the best persian story , داستان کوتاه ,
 



 
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic