پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
هرمز بخش ششم
نوشته شده در سه شنبه 17 تیر 1399
ساعت : 10:53 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

با سردردی شدید آرام آرام چشمانش باز شد

همه جا را تار میدید

نه واضح

نه کاملا مبهم

فقط از یک چیز مطمئن بود

او وارونه بود

چیزی دورتادور بدنش پیچیده بود

بجز سرش

و او را در هوا نگه داشته بود

به سقف غار آویزان بود

گرمای نوری که به صورتش میتابید بسیار لذت بخش بود

از کجا

گوشه ای سوراخی بزرگ وجود داشت

هرمز سعی می کرد خود را تکان دهد

گرسنه بود

بدنش نیرویی نداشت

آیا باید خود را تسلیم مرگ می کرد

همه آن آوازه و شهرت هیچکدام به کمکش نمی آمد

تقلا می کرد

سعی می کرد فریاد بزند

دیدن آن فرمانده بزرگ در این حالت خجالت آور بود

بهتر بود قبول میکرد

راهی نبود

زمان برای او به اتمام رسیده بود

در اوج نا امیدی اش

صدایی به گوشش رسید

.

نویسنده علیرضاهزاره

.

ادامه دارد…


:: مرتبط با: بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , داستان هرمز , بهترین داستان فارسی , هرمز بخش ششم , داستان جذاب , داستان ادامه دار , علیرضا هزاره ,
 



مادربزرگ من فضایی است...
نوشته شده در پنجشنبه 7 فروردین 1399
ساعت : 11:23 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

از قدیم ها و خیلی سال پیش

شاید بگویم دوران کودکی

باورتان می شود که

 من از مادربزرگم می ترسیدم

هنوز هم می ترسم

می پرسید چرا؟

از آخرین خاطرات کودکی ام که در گوشه خاطراتم است

همین قدر یادم می آید

که دفعه اولی که من عقل درست و حسابی داشتم

و

تازه می فهمیدم چی به چیه

به خانه مادربزرگ رفتیم

از همان کودکی وزن سنگینی داشتم

در را که باز کردند

جوری صورتم را می بوسید

انگار مزه مزه می کند

دهان بی دندان و لب های شل و ول

را بر لپ های من آنچنان می کشید

و از مزه اش آنقدر خوشش می آمد

که فقط پدر و مادرم می توانستند نجاتم دهند

البته پدر را فاکتور میگیریم

چون انگار نه انگار

حالا بعد از ساعتها مزه مزه و رهایی

تا مینشستیم داخل پذیرایی

انواع شیرینی و کلوچه و کشمش و نخودچی

بود که به زور بر دهانم می گذاشت

مادرم همیشه میگفت

دلیل چاق شدن تو اینه که از یک تا سه سالگی ات همسایه مادربزرگت بودیم

بگذریم

مادربزرگ وقتی کلوچه ها را بردهانم می گذاشت

با صدای لرزان خود می گفت:

-بخور عزیزم گوشت بشه به تنت

صبر کنید

نکنه از قصد اینقدر خوراکی به من می دهد

تا چاق بشم

اونجوری که هر دفعه هم مزه مزه میکنه

تازهبا این وزنم

هر وقت منو میبینه

میگه:

-چقدر آب رفتی عزیزم بیا یه چیزی بخور الان غش میکنی

بنظر شما خیلی مشکوک نیست؟

فقط مادربزرگ من اینجوریه یا همه اینجوری ان؟

اول ها فکر می کردم مادربزرگ من یک موجود فضاییه

که به من خیلی می رسه

تا وقتی خیلی سنگین شدم منو بخوره

یکم که بزرگتر شدم

و فهمیدم همه مادربزرگ ها اینجورین

تازه کشف کردم که مادربزرگ ها یک گروه مخفی آدم خور هستند

و جلساتی با هم برگزار می کنند

 و تصمیم میگیرند چه چیزهایی به نوه هایشان بدهند

که چطور چاق و چله شوند

شاید رئیس هم داشته باشند

و در مهمانی هایشان چندتایشان نوه هایشان را می آورند

و با هم می خورند

و اونوقته که از نوه تعریف می کنند

-به به چه نوه ای داری

-خیلی خوشمزه ست

-گفتی چیا بهش دادی که بخوره؟ من هم به نوه م بدم

آخر مادربزگ من تا حالا به من نگفته بیا بریم بیرون

یکبار گفت که بیا زیرزمین کمکم کن وسایل را جابجا کنم

اما نمی داند که من زرنگ تر از این حرف ها هستم

حتما زیرزمین با آن دیگ بزرگ می خواهد مرا بپزد

چون همه مادربزرگ ها در زیر زمین یک دیگ بزرگ دارند

از همان جا هم راهی به جلسات مخفی خود دارند

همیشه که به زور پدر و مادر به خانه شان می روم

مادربزرگ را می بینم که سرکوچه با یک عصا منتظر نشسته

مرا که می بیند لبخندی می زند

که من وقتی غذایی که دوست دارم را میبینم همان لبخند را میزنم

تازگیا هم که بزرگ شده ام

هر دفعه می گوید بیا برویم با هم خانه همسایه ها

باید سرو سامانت بدهیم

کمی رمزی حرف می زند اما

من می فهمم

می خواهند مرا برای خوردن آماده کنند

چون دارم بزرگ می شوم

و گوشتم کم کم تلخ می شود

من هم زرنگ و هرگز گولشان را نمیخورم

و اصلا تا آخر عمر سروسامان نمیخواهم

.

فقط برای خنده تقدیم به همه ی مادربزرگ های عزیز و دوست داشتنی

.

نویسنده: علیرضاهزاره

.

لطفا به این متن نظر دهید

لطفا به وبسایت اصلی ما مراجعه کنید



:: مرتبط با: بهترین ها , متن , داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: مادربزرگ من فضایی است , داستان طنز , داستان خنده دار , علیرضاهزاره , علیرضا هزاره , مادربزرگ , the best persian story ,
:: لینک های مرتبط: وبسایت اصلی ما ,
 



هرمز بخش دوم
نوشته شده در یکشنبه 12 آبان 1398
ساعت : 09:16 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
مه همه جا را فرا گرفته بود
آسمان به تاریکی شب گشته بود
کشتی تکان های سهمگینی میخورد 
ملوانان هر یک به سمتی می دوید
هر چند لحظه صدای فریاد ملوانی از گوشه ای می آمد
هرمز همه چیز را زیر نظر داشت
ترس را در چشمان ملوانان می دید
عده ای از ملوانان در اطراف هرمز جمع شدند
تعدادی از ترس 
و
تعدادی از سر وظیفه
مه به گونه ای بود که سه متر آن طرف تر دیده نمی شد
سایه هایی در میان مه
با صدایی آرام
سریع
می گذشتند
هربار که سایه ای می گذشت
صدای فریاد ملوانی می آمد
و
وقتی هرمز و ملوانان به آن سمت می دویدند
چیزی در آنجا نمی دیدند
بجز
لکه های بزرگ خون
...
.
منتظر ادامه داستان باشید
.
لطفا به این داستان نظر دهید
.
نویسنده:علیرضا هزاره

:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: علیرضا هزاره , هرمز , علیرضاهزاره , the best Persian story , بهترین داستان فارسی ,
:: لینک های مرتبط: داستانک ,
 



من مردرویاها نیستم
نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان 1398
ساعت : 09:14 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
رویایی دارم
 هرشب 
در خلوتگه افکارم قدم می زند 
 جیر جیر میکند 
 آرامش را به سخره گرفته
 زمزمه می کند
 دروغ می بافد
 بازی ام می دهد 
رویا جان 
من کسی ام‌که زندگی را با چنگ و دندان گرفته ام 
جنگیده ام 
چیزهای زیادی ازدست‌داده ام
 روزها و ماه ها رها کرده ام
 سالهای زیادی به فراموشی سپرده ام  
از خیلی ها دوری کرده ام 

من مرد رویا ها نیستم

 نویسنده:علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: شعر ,
:: برچسب‌ها: شعرنو , علیرضاهزاره , من مردرویانیستم , علیرضا هزاره , شعر ,
:: لینک های مرتبط: داستانک , شعرنو ,
 



دیوانه
نوشته شده در جمعه 5 مهر 1398
ساعت : 08:27 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دیوانه تنها باخود سخن میگفت 
میخندید 
فریاد میزد 
گریه میکرد 
سکوت میکرد 
بازی میکرد 
بدون هدف 
تنهای 
تنها 
اما چرا 
به گوشه ای خیره میشد 
نه خانه ای 
نه خانواده ای
نه دوستی 
نه کاری 
نه عشقی 
ساعتها تنها 
باخود 
دنیای او چگونه است؟

.
کارهای چه کسانی اطراف ما دیوانه وار است؟
.
نویسنده:علیرضا هزاره 

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: دیوانه , بهترین داستان فارسی , علیرضا هزاره , متن کوتاه , داستان کوتاه ,
 



پایان
نوشته شده در جمعه 25 آبان 1397
ساعت : 01:35 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
پاهایش بی حس شده بود
ضربان داشت
گویی نفس می کشید
به زبان درد میگفت

بایست

دیگر راهی نیست
نمیتوانی
تسلیم شو


اما...
او مفهوم شکست را نمیدانست
تاکنون تسلیم نشده بود

قبول شکست یعنی
پایان

او همیشه کارهایش را به پایان میرساند

اما کدام پایان؟

هزاران اختلاف در این پایان و آن پایان است

درک معنی اش آنقدرها هم سخت نیست

نمیدانم

در این دو راهی

کدام را برگزینم؟

چطور؟

فقط رهایی

باید راه خودم باشد

خوشبختی یعنی انتخاب های خودم

نه فکر دیگران

پس پایان را خودم میدانم

کافیست قدم بردارم

شروع...
.
.
.
نویسنده: علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: پایان , متن , داستان , علیرضاهزاره , علیرضا هزاره , رمان , متن جالب ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , حمایت از ما ,
 



 
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات