پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
هیچکس اشک او را ندید
نوشته شده در دوشنبه 29 اردیبهشت 1399
ساعت : 08:14 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دستان دخترش را گرفته بود
رمضان بود
دیگر دخترش به خاطر دیدن خوراکی در دست دیگران حسرت نمی خورد
می توانست با خیال راحت او را در شهر بچرخاند
افراد کمتری در خیابان ها بودند
دختر کوچک،دست بزرگ پدرش را محکم چسبیده بود
قدم هایش را آرام آرام برمی داشت
چشم هایش به روشنایی های خیره کننده مغازه ها بود
لباس هایش پینه بسته
امابه قدری زیبا بود
لباس در تن دخترک زیبا به نظر می آمد
حتی لباس های پاره از زیبایی دختر نمی کاست
کمی جلوتر...
دخترک ایستاد!
چشمانش گرد شده بود
پدر به دختر خیره شد
برقی در چشمانش میدید
دخترک لبخندی زد
رو به پدر ایستاد
آرام زمزمه کرد:
بستنی
بابا میشه برایم بستنی بخری؟
آنطرف خیابان مردی روی صندلی بستنی می خورد
مرد دخترش را در آغوش گرفت
مسیرش را عوض کرد
لبخند لحظه ای بر صورت دخترک تاب نیاورد
در راه خانه...
هیچکس زخم آن مرد را ندید...
هیچکس اشک های او را ندید...

نویسنده : علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن , داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: داستان , علیرضاهزاره , داستان کوتاه , بهترین داستان فارسی , هیچکس اشک اورا ندید ,
:: لینک های مرتبط: داستان کوتاه ,
 



وب سایت جدید
نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند 1398
ساعت : 04:53 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
با سلام
پیرو خطاهای زیاد میهن بلاگ
وبسایت بنده به آدرس

انتقال یافت

:: مرتبط با: فروشگاه ما , بهترین ها , متن , داستان ادامه دار , داستان تک بخشی , رمان , شعر , سرگرمی ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , انتقال سایت , بهترین داستان فارسی , داستان کوتاه , متن های کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: داستانک , علیرضاهزاره ,
 



آخرین انسان
نوشته شده در یکشنبه 15 دی 1398
ساعت : 09:08 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آرام آرام
 به سمت پله ها می رفت 
پرپیچ‌و خم 
چراغ ها نوبت به نوبت چشمک می زدند
 اما دنبالش بودند
 او آخرین بود 
نفس نفس می زد
 در پشت سرش شکست
 به عقب نگاه نمی کرد
 فقط سریع شروع به حرکت کرد
 پله ها را دو به دو پشت سر می گذاشت 
صدای پایی از پشتش نمی آمد
 خنده ای ترسناک تمام پله های را دربر گرفته بود 
از بالا پله ها، لامپ ها در تاریکی مطلق فرو می رفتند
 سیاهی زیر پایش را هم در بر گرفت 
چیزی شبیه به مه اما سیاه 
دیگر زانو هایش را هم نمی دید چه برسد به پله ها 
نفس نفس می زد
 عرق کرده بود 
سعی می کرد سریع و سریع تر قدم بردارد
 اما پله ها تمامی نداشتند 
پایش به روی لبه پله ای لیز خورد
 به زمین افتاد
 وقتی خواست برخیزد 
تاریکی او را در بر گرفت
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده : علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: آخرین انسان , علیرضاهزاره , The best Persian story , داستان آخرین انسان , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: داستانک ,
 



افکار کودکانه
نوشته شده در یکشنبه 8 دی 1398
ساعت : 08:51 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
در کودکی ام در آرزوی زندگی پرتنش بودم 
دوست داشتم هرروز چالش جدیدی داشته باشم
میخواستم هیجان تمام زندگی ام را در آغوش بگیرد
با دوستانم عهد می بستیم
که سالها و تا آخر عمر با هم باشیم 
در غم ها ، شادی ها با هم باشیم 
مانند کودکی در کنار هم 
روزها و ماه ها
هرروز باهم باشیم
بگوئیم 
بخندیم 
اشک بریزیم 
سختی بکشیم 
اما باهم
سالها گذشت
شدم تنهای تنها
زنده ام 
اما کجاست آن عهد ها
کجایند دوستانم
کجایند افکار کودکانه

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , alireza hezareh , افکارکودکانه , the best persian story , داستان کوتاه , بهترین داستان فارسی ,
:: لینک های مرتبط: داستان ,
 



هرمز بخش سوم
نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر 1398
ساعت : 12:52 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
درمیان انبوهی از مه
افراد سعی می کردند کنار هم دیگر جمع شوند
تا شاید راهی برای نجات باشد
بدن همه از ترس می لرزید
ناگهان تکان شدیدی بدنه کشتی را به لرزه در آورد
جلوی کشتی به قدری سنگین شده بود که پایین تر از قبل شده بود
هرمز تعدادی از سربازان را به عقب فرستاد 
تا کشتی زیاد از حد کج نشود
مه
نمی گذاشت چیز زیادی دیده شود
آرام آرام
با قدم های کوچک به سمت جلو می رفتند
نگهان صدای خشنی به آرامی آمد
(شما به منطقه نفرین پادشاه پنج  دریا وارد شدید )
همه شمشیر ها را کشیدند
سایه عظیمی در میان مه پدیدار شد
همه شمشیر هارا به سمت سایه گرفته بودند
هرمز شمشیر خود را به آرامی بیرون کشید
و با صدایی بلند گفت
(تو کی هستی؟ باما و کشتی ما چیکار داری؟)
سایه نزدیک و نزدیک تر
و
بزرگ و بزرگتر می شد
به آرامی
از میان مه
موجودی به بزرگی فیل
بیرون آمد
به شکل انسان
دستانی به اندازه انسانی معمولی
پاهایی کوچک
صورتی کشیده و مثلث مانند
با چانه ای بسیار تیز
ورنگ بنفش
نمایان شد
خنده کوچکی زد
.
منتظر ادامه داستان باشید
.
نویسنده: علیرضاهزاره

:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: هرمز , داستان کوتاه , علیرضاهزاره , the best persian story , داستان هرمز ,
:: لینک های مرتبط: داستانک , داستان ,
 



طعمه گرگ
نوشته شده در یکشنبه 19 آبان 1398
ساعت : 10:33 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دخترک از خواب بیدار شد
میان انبوهی از درخت 
تاریکی مطلق
چراغ قوه ای داشت
با نوری چشمک زن
صدای حرکت واضحی برروی برگ ها می آمد
هر طرف نور چراغ را می انداخت چیزی نبود
چند قدمی برداشت
صدایی آمد
زوزه
گرگ
سریع به اطراف می چرخید
نور را به هر سمتی می گرفت
چیزی معلوم نبود
ناگهان
دو چشم درخشان در اوج تاریکی پدیدار شد
به سمتی حرکت می کرد
جرات انداختن نور به سمت چشمان را نداشت
دستانش می لرزید
آرام آرام نور را به سمتش برد
موهای نقره ای
که در تلاءلو نور می درخشید
زیبایی هم مگر ترسناک می شود
صدای زوزه های بیشتری آمد
ده ها چشم در هر سمت پدیدار شد
چراغ قوه خاموش و روشن می شد
این است شانس بد
دخترک شروع به دویدن کرد
از میان درختان
نور چراغ قطع شد
پاهایش به شاخه ای گیر کرد
بروی زمین افتاد
تا چرخید
گرگ برروی سینه اش پرید
آب دهانش برروی صورت دخترک می ریخت
چراغ آخرین روشنایی خود را داد
دندان هایی روبروی صورت دخترک
و...
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده:علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , The best Persian story , داستان کوتاه , طعمه گرگ ,
:: لینک های مرتبط: داستانک ,
 



هرمز بخش اول
نوشته شده در یکشنبه 28 مهر 1398
ساعت : 09:21 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دریا آرام بود
کشتی بازرگانی تاجر بزرگ شهر به سمت شرق در حرکت بود
ملوان کشتی فردی نبود جز
هرمز
پرآوازه ترین دریانورد سه قلمرو بزرگ پادشاهی
بیش از پنجاه سرباز
صدوبیست خدمه
و هزاران نوع جنس و کالا 
در کشتی بود
.
روزها و شب ها در راه بودند
بدون هیچ مشکلی 
اما آن روز فرق داشت
دریا بسیار آرام بود
خدمه از این آرامی خوشحال بودند
به شادی وقت می گذراندند 
یک نفر 
برروی مجسمه سر اسبی که جلوی کشتی بود
نشسته بود
بدون حرکت
به پایین و دوردست ها می نگریست
خدمه توجهی نمیکردند
افرادی که برای پول کار میکردند
چیزی برایشان مهم نبود
هرمز وظیفه ای داشت
احساس مسوولیت می کرد

سایه ای سیاه در نزدیکی کشتی به چشم هرمز خورد
-ملوانان ، آماده باش.
کسی عکس العملی نداشت
-خطر، با شما ام.
ولی آنها در حال عیش و نوش بودند
ناگهان کشتی تکان عظیمی خورد 
مه عجیبی اطراف کشتی را در بر گرفت
.
منتظر ادامه داستان باشید
.
نویسنده:علیرضا هزاره

:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: هرمز , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , the best persian story , داستان کوتاه ,
 



پسر
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر 1398
ساعت : 01:12 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
پسرک تنها بود
به بیرون خانه نگاه میکرد
بچه های دیگر را می دید
که با هم بازی میکردند
به اطراف می دویدند
می خندیدند
چرا اونباید با آنها باشد
.
چرا نباید بتواند
.
چرا برادری ندارد
که کمکش کند
که همراهش باشد
که حرف بزند
بخندد
و
تنهایی را از وجود پسرک دور کند
.
.
چرا 
.
چرا  پسر نمیتوانست راه برود
.
گناهش چه بود
.

.
نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: متن پسر , علیرضاهزاره , the best persian story , داستان کوتاه , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: دختری که دیگر نبود , فصل اول رمان مهسا ,
 



دختری که دیگر نبود
نوشته شده در جمعه 12 مهر 1398
ساعت : 09:34 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
سرسبز
استوار
محکم
بر خاک چنگ زده
منتظر
افراد یکی بعد از دیگری از کنارش می گذشتند
خوشحال بودند
ان را بعنوان سنبل زیبایی و پاکی می‌شناختند
اما منتظر بود

دیگر گنجشک هارا مناسب نمیدید

نیمه های شب

وقتی نظاره گری در پارک نبود

دختری که
با عجله از کنارش می گذشت

را زیر نظر داشت

و
در یک
فرصت مناسب

پای او را با شاخه هایش گرفت
صدای جیغ دخترک گنجشک هارا پراند

فریاد میزد
اما کسی برای یاری نبود
بادستانش سعی میکرد خود را نجات دهد
بر خاک چنگ میکشید

ولی او انتخاب شده بود

درخت گرسنه بود

.
صبح آن روز مردم لباس هایی را دیدند که زیر درخت رها شده بود

(کدام بی فرهنگی زیر درخت آشغال میریزد)

و زمینی که گویی شخم زده بودند

.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: بهترین ها , متن ,
:: برچسب‌ها: دختری که دیگر نبود , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , داستان کوتاه , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: داستان پسرم , رمان , داستان فرشته , متن کوتاه ,
 



دیوانه
نوشته شده در جمعه 5 مهر 1398
ساعت : 08:27 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دیوانه تنها باخود سخن میگفت 
میخندید 
فریاد میزد 
گریه میکرد 
سکوت میکرد 
بازی میکرد 
بدون هدف 
تنهای 
تنها 
اما چرا 
به گوشه ای خیره میشد 
نه خانه ای 
نه خانواده ای
نه دوستی 
نه کاری 
نه عشقی 
ساعتها تنها 
باخود 
دنیای او چگونه است؟

.
کارهای چه کسانی اطراف ما دیوانه وار است؟
.
نویسنده:علیرضا هزاره 

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: دیوانه , بهترین داستان فارسی , علیرضا هزاره , متن کوتاه , داستان کوتاه ,
 



به کجا؟
نوشته شده در جمعه 15 شهریور 1398
ساعت : 11:22 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
فریاد میزد
کسی صدایش را نمی شنید
تنها بود
در چاهی
در شلوغ ترین خیابان شهر
زمزمه میکرد
نام ها را
افراد را
قیافه هارا
لباس هارا

اما

کسی جوابگو نبود

توجهی نبود

نگاهی نبود

فقط می رفتند
که بروند

به کجا؟

جایی نبود

ساعتها
وقت
عقربه ها
می رفتند

خورشید
باد 
ابرها

می رفتند

عمر می رفت

اما

به کجا؟

مقصد کجاست؟

.
لطفا پاسخ دهید
.
نوشته : علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: به کجا , علیرضاهزاره , متن , بهترین داستان فارسی , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی ,
 



خدایی هست
نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد 1398
ساعت : 11:40 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
همه چیز یکسان بود
آبی
آبی
و
آبی
پشتش خالی
بی پشتوانه
قدمی سخت پیش راهش بود
دریا بغلم کن
زیرا هیچکس آغوشش را برایم باز نکرد
وقت به پایان رسیده
فقط چند قدم
چند سانتیمتر دیگر...
.
آخر راه است
.
صدایی در ذهنم می آید
.
"من هستم بنده ی من"
.
و 
خدایی هست
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده:علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , خدایی هست , بهترین داستان فارسی , متن , داستان , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



یاری
نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت 1398
ساعت : 04:04 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دستانش را دراز میکرد، 
چشمانش پر از اشک، 
نگاهی مظلومانه، 
صورتی خاک آلود، 
ناتوانی در چشمانش موج میزد، 
افکارش نامعلوم، 
اما،
 یک درخواست داشت، 
دستی برای یاری، 

دوستان و اقوام ناتوان خود را فراموش نکنید، 
لطفا به این متن نظر دهید،

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: بهترین داستان فارسی , علیرضاهزاره , متن , داستان , داستان کوتاه , یاری , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



به چه قیمتی؟
نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت 1398
ساعت : 11:42 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بیشترین محبوبیت، 
همه موافق او،
 بهترین لباس ها، 
همه ی چشم ها به سمتش، 
گوش ها به فرمانش، 
بهترین خودرو، 
بهترین همسر،
 بهترین خوراک، 
بهترین خانه، 
همه، 
و،
 همه،
 برای یکنفر،
همه ارزوی زندگی اش را داشتند،
 بهترین بود،

اما کسی نپرسید،

 به چه قیمتی؟

 لطفا به این متن نظر دهید،

 نویسنده :علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: بهترین داستان فارسی , علیرضاهزاره , متن , داستان , بهترین داستان های فارسی , داستان کوتاه , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



موسیقی مرگ
نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین 1398
ساعت : 05:15 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
نعره میکشید، 
غرش میکرد،
 زبانه میکشید، 
قد میکشید، 
بزرگ و بزرگتر میشد، 
به هیچ چیز رحم نمیکرد،
 یکی یکی، 
همه را می بلعید،
 ترانه میخواند،
باخود،
 آهنگ درد،
شعر غم،
 ریتم سرخ،
 و موسیقی مرگ،


 لطفا به این متن نظر دهید، 

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , متن , داستان , متن کوتاه , موسیقی مرگ , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



 

 


 
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات