پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
هرمز بخش ششم
نوشته شده در سه شنبه 17 تیر 1399
ساعت : 10:53 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

با سردردی شدید آرام آرام چشمانش باز شد

همه جا را تار میدید

نه واضح

نه کاملا مبهم

فقط از یک چیز مطمئن بود

او وارونه بود

چیزی دورتادور بدنش پیچیده بود

بجز سرش

و او را در هوا نگه داشته بود

به سقف غار آویزان بود

گرمای نوری که به صورتش میتابید بسیار لذت بخش بود

از کجا

گوشه ای سوراخی بزرگ وجود داشت

هرمز سعی می کرد خود را تکان دهد

گرسنه بود

بدنش نیرویی نداشت

آیا باید خود را تسلیم مرگ می کرد

همه آن آوازه و شهرت هیچکدام به کمکش نمی آمد

تقلا می کرد

سعی می کرد فریاد بزند

دیدن آن فرمانده بزرگ در این حالت خجالت آور بود

بهتر بود قبول میکرد

راهی نبود

زمان برای او به اتمام رسیده بود

در اوج نا امیدی اش

صدایی به گوشش رسید

.

نویسنده علیرضاهزاره

.

ادامه دارد…


:: مرتبط با: بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , داستان هرمز , بهترین داستان فارسی , هرمز بخش ششم , داستان جذاب , داستان ادامه دار , علیرضا هزاره ,
 



پادشاهی که هیچ چیز نداشت!!!
نوشته شده در جمعه 26 بهمن 1397
ساعت : 09:53 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
به دور دست ها می نگریست
لشکری سرخ پوش به قلعه نزدیک میشد
بالای برج در فکر فرو رفته بود
سربازانش اندک بودند
می شد هراس را در صورتشان دید
دیوار های قلعه بلند و مستحکم بود
اما چقدر میتوانست طاقت بیاورد؟

حداقل بیش از ده برابر هستند
سواران بسیار
منجنیق
پیاده نظام
و
دژ کوب هایی با سر شیر
قدم هایشان جوری هماهنگ هست
که با هر قدم قلعه میلرزد

بعد از گذشت دو ساعت زمین دشت دیده نمی شد
فقط سرخی ارتش
برادرش بر روی اسبی خاکستری کمی از میان جمعیت به جلو آمد

پادشاه با دیدن برادرش از روی برج 
اشک از چشمانش جاری شد

فریاد زد:
برادر،تسلیم شو
به تو و سربازانت امان می دهم
شما توان مقابله با ارتش من را ندارید

پادشاه لحظه ای درنگ کرد
پاسخ داد:
خون و خون ریزی کافیه
این پادشاهی ارزشش چیست که برادرم را به جان من انداخته
مرگ من برای تو کافیست؟

به آسمان نگاه کرد
به آرامی کلماتی را با خود زمزمه می کرد
و

و

خود را رها کرد

در کمتر از ثانیه ای به زمین برخورد کرد
بدنش جوری شده بود که کسی طاقت نگاه کردن به آن را نداشت

ولی آخر چرا
.
.
.
منتظر ادامه داستان باشید شاید هم گذشته داستان
.
نویسنده : علیرضاهزاره
.
لطفا به این داستان نظر دهید
.
متن شاید را ازدست ندهید

:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: پادشاه , علیرضاهزاره , داستان , داستان جالب , داستان بلند , داستان ادامه دار , برادر ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,
 



 
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات