پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
هیچکس اشک او را ندید
نوشته شده در دوشنبه 29 اردیبهشت 1399
ساعت : 08:14 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دستان دخترش را گرفته بود
رمضان بود
دیگر دخترش به خاطر دیدن خوراکی در دست دیگران حسرت نمی خورد
می توانست با خیال راحت او را در شهر بچرخاند
افراد کمتری در خیابان ها بودند
دختر کوچک،دست بزرگ پدرش را محکم چسبیده بود
قدم هایش را آرام آرام برمی داشت
چشم هایش به روشنایی های خیره کننده مغازه ها بود
لباس هایش پینه بسته
امابه قدری زیبا بود
لباس در تن دخترک زیبا به نظر می آمد
حتی لباس های پاره از زیبایی دختر نمی کاست
کمی جلوتر...
دخترک ایستاد!
چشمانش گرد شده بود
پدر به دختر خیره شد
برقی در چشمانش میدید
دخترک لبخندی زد
رو به پدر ایستاد
آرام زمزمه کرد:
بستنی
بابا میشه برایم بستنی بخری؟
آنطرف خیابان مردی روی صندلی بستنی می خورد
مرد دخترش را در آغوش گرفت
مسیرش را عوض کرد
لبخند لحظه ای بر صورت دخترک تاب نیاورد
در راه خانه...
هیچکس زخم آن مرد را ندید...
هیچکس اشک های او را ندید...

نویسنده : علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن , داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: داستان , علیرضاهزاره , داستان کوتاه , بهترین داستان فارسی , هیچکس اشک اورا ندید ,
:: لینک های مرتبط: داستان کوتاه ,
 



مادربزرگ من فضایی است...
نوشته شده در پنجشنبه 7 فروردین 1399
ساعت : 11:23 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

از قدیم ها و خیلی سال پیش

شاید بگویم دوران کودکی

باورتان می شود که

 من از مادربزرگم می ترسیدم

هنوز هم می ترسم

می پرسید چرا؟

از آخرین خاطرات کودکی ام که در گوشه خاطراتم است

همین قدر یادم می آید

که دفعه اولی که من عقل درست و حسابی داشتم

و

تازه می فهمیدم چی به چیه

به خانه مادربزرگ رفتیم

از همان کودکی وزن سنگینی داشتم

در را که باز کردند

جوری صورتم را می بوسید

انگار مزه مزه می کند

دهان بی دندان و لب های شل و ول

را بر لپ های من آنچنان می کشید

و از مزه اش آنقدر خوشش می آمد

که فقط پدر و مادرم می توانستند نجاتم دهند

البته پدر را فاکتور میگیریم

چون انگار نه انگار

حالا بعد از ساعتها مزه مزه و رهایی

تا مینشستیم داخل پذیرایی

انواع شیرینی و کلوچه و کشمش و نخودچی

بود که به زور بر دهانم می گذاشت

مادرم همیشه میگفت

دلیل چاق شدن تو اینه که از یک تا سه سالگی ات همسایه مادربزرگت بودیم

بگذریم

مادربزرگ وقتی کلوچه ها را بردهانم می گذاشت

با صدای لرزان خود می گفت:

-بخور عزیزم گوشت بشه به تنت

صبر کنید

نکنه از قصد اینقدر خوراکی به من می دهد

تا چاق بشم

اونجوری که هر دفعه هم مزه مزه میکنه

تازهبا این وزنم

هر وقت منو میبینه

میگه:

-چقدر آب رفتی عزیزم بیا یه چیزی بخور الان غش میکنی

بنظر شما خیلی مشکوک نیست؟

فقط مادربزرگ من اینجوریه یا همه اینجوری ان؟

اول ها فکر می کردم مادربزرگ من یک موجود فضاییه

که به من خیلی می رسه

تا وقتی خیلی سنگین شدم منو بخوره

یکم که بزرگتر شدم

و فهمیدم همه مادربزرگ ها اینجورین

تازه کشف کردم که مادربزرگ ها یک گروه مخفی آدم خور هستند

و جلساتی با هم برگزار می کنند

 و تصمیم میگیرند چه چیزهایی به نوه هایشان بدهند

که چطور چاق و چله شوند

شاید رئیس هم داشته باشند

و در مهمانی هایشان چندتایشان نوه هایشان را می آورند

و با هم می خورند

و اونوقته که از نوه تعریف می کنند

-به به چه نوه ای داری

-خیلی خوشمزه ست

-گفتی چیا بهش دادی که بخوره؟ من هم به نوه م بدم

آخر مادربزگ من تا حالا به من نگفته بیا بریم بیرون

یکبار گفت که بیا زیرزمین کمکم کن وسایل را جابجا کنم

اما نمی داند که من زرنگ تر از این حرف ها هستم

حتما زیرزمین با آن دیگ بزرگ می خواهد مرا بپزد

چون همه مادربزرگ ها در زیر زمین یک دیگ بزرگ دارند

از همان جا هم راهی به جلسات مخفی خود دارند

همیشه که به زور پدر و مادر به خانه شان می روم

مادربزرگ را می بینم که سرکوچه با یک عصا منتظر نشسته

مرا که می بیند لبخندی می زند

که من وقتی غذایی که دوست دارم را میبینم همان لبخند را میزنم

تازگیا هم که بزرگ شده ام

هر دفعه می گوید بیا برویم با هم خانه همسایه ها

باید سرو سامانت بدهیم

کمی رمزی حرف می زند اما

من می فهمم

می خواهند مرا برای خوردن آماده کنند

چون دارم بزرگ می شوم

و گوشتم کم کم تلخ می شود

من هم زرنگ و هرگز گولشان را نمیخورم

و اصلا تا آخر عمر سروسامان نمیخواهم

.

فقط برای خنده تقدیم به همه ی مادربزرگ های عزیز و دوست داشتنی

.

نویسنده: علیرضاهزاره

.

لطفا به این متن نظر دهید

لطفا به وبسایت اصلی ما مراجعه کنید



:: مرتبط با: بهترین ها , متن , داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: مادربزرگ من فضایی است , داستان طنز , داستان خنده دار , علیرضاهزاره , علیرضا هزاره , مادربزرگ , the best persian story ,
:: لینک های مرتبط: وبسایت اصلی ما ,
 



وب سایت جدید
نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند 1398
ساعت : 04:53 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
با سلام
پیرو خطاهای زیاد میهن بلاگ
وبسایت بنده به آدرس

انتقال یافت

:: مرتبط با: فروشگاه ما , بهترین ها , متن , داستان ادامه دار , داستان تک بخشی , رمان , شعر , سرگرمی ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , انتقال سایت , بهترین داستان فارسی , داستان کوتاه , متن های کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: داستانک , علیرضاهزاره ,
 



افکار کودکانه
نوشته شده در یکشنبه 8 دی 1398
ساعت : 08:51 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
در کودکی ام در آرزوی زندگی پرتنش بودم 
دوست داشتم هرروز چالش جدیدی داشته باشم
میخواستم هیجان تمام زندگی ام را در آغوش بگیرد
با دوستانم عهد می بستیم
که سالها و تا آخر عمر با هم باشیم 
در غم ها ، شادی ها با هم باشیم 
مانند کودکی در کنار هم 
روزها و ماه ها
هرروز باهم باشیم
بگوئیم 
بخندیم 
اشک بریزیم 
سختی بکشیم 
اما باهم
سالها گذشت
شدم تنهای تنها
زنده ام 
اما کجاست آن عهد ها
کجایند دوستانم
کجایند افکار کودکانه

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , alireza hezareh , افکارکودکانه , the best persian story , داستان کوتاه , بهترین داستان فارسی ,
:: لینک های مرتبط: داستان ,
 



این منم
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر 1398
ساعت : 01:28 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
نوشتن مانند عاشقی ست
عشقی بی پایان
با راه های بی پایان
بخوان
گوش بده
اینها افکار من است
اینها زندگی من است
شاید دوستش داشته باشی
شاید هم متنفر باشی
اما این منم
.
علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: من , علیرضاهزاره , متن کوتاه , بهترین داستان فارسی , the best persian story ,
 



پسر
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر 1398
ساعت : 01:12 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
پسرک تنها بود
به بیرون خانه نگاه میکرد
بچه های دیگر را می دید
که با هم بازی میکردند
به اطراف می دویدند
می خندیدند
چرا اونباید با آنها باشد
.
چرا نباید بتواند
.
چرا برادری ندارد
که کمکش کند
که همراهش باشد
که حرف بزند
بخندد
و
تنهایی را از وجود پسرک دور کند
.
.
چرا 
.
چرا  پسر نمیتوانست راه برود
.
گناهش چه بود
.

.
نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: متن پسر , علیرضاهزاره , the best persian story , داستان کوتاه , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: دختری که دیگر نبود , فصل اول رمان مهسا ,
 



دختری که دیگر نبود
نوشته شده در جمعه 12 مهر 1398
ساعت : 09:34 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
سرسبز
استوار
محکم
بر خاک چنگ زده
منتظر
افراد یکی بعد از دیگری از کنارش می گذشتند
خوشحال بودند
ان را بعنوان سنبل زیبایی و پاکی می‌شناختند
اما منتظر بود

دیگر گنجشک هارا مناسب نمیدید

نیمه های شب

وقتی نظاره گری در پارک نبود

دختری که
با عجله از کنارش می گذشت

را زیر نظر داشت

و
در یک
فرصت مناسب

پای او را با شاخه هایش گرفت
صدای جیغ دخترک گنجشک هارا پراند

فریاد میزد
اما کسی برای یاری نبود
بادستانش سعی میکرد خود را نجات دهد
بر خاک چنگ میکشید

ولی او انتخاب شده بود

درخت گرسنه بود

.
صبح آن روز مردم لباس هایی را دیدند که زیر درخت رها شده بود

(کدام بی فرهنگی زیر درخت آشغال میریزد)

و زمینی که گویی شخم زده بودند

.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: بهترین ها , متن ,
:: برچسب‌ها: دختری که دیگر نبود , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , داستان کوتاه , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: داستان پسرم , رمان , داستان فرشته , متن کوتاه ,
 



کمک
نوشته شده در شنبه 6 مهر 1398
ساعت : 08:20 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دور است
زخمی
دست راستش را بر پهلوی چپ خود گرفته
تماما خون 
لباسهایی سرخ 
قطره هایی که بر زمین می افتاد 
لنگان لنگان
خود را برزمین میکشد
رنگش مانند گچ
لباسهایی پاره 
و دردی بی پایان در چهره 
دندان برهم می کشید
چشم هایش 
یک چیز می خواست 
.
فقط کمک
.
نویسنده:علیرضا هزاره 

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: کمک , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , متن کوتاه , داستان کمک ,
 



دیوانه
نوشته شده در جمعه 5 مهر 1398
ساعت : 08:27 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دیوانه تنها باخود سخن میگفت 
میخندید 
فریاد میزد 
گریه میکرد 
سکوت میکرد 
بازی میکرد 
بدون هدف 
تنهای 
تنها 
اما چرا 
به گوشه ای خیره میشد 
نه خانه ای 
نه خانواده ای
نه دوستی 
نه کاری 
نه عشقی 
ساعتها تنها 
باخود 
دنیای او چگونه است؟

.
کارهای چه کسانی اطراف ما دیوانه وار است؟
.
نویسنده:علیرضا هزاره 

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: دیوانه , بهترین داستان فارسی , علیرضا هزاره , متن کوتاه , داستان کوتاه ,
 



پل کارگاهی و پل داربستی چه کارایی هایی دارند؟
نوشته شده در شنبه 30 شهریور 1398
ساعت : 06:54 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دلایل بسیار زیادی وجود دارد که از طریق آنها می توانید امنیت کارمان و پرسنل خود رو بالا ببرید و ابزار بسیار زیادی وجود دارد که با استفاده از آنها این توانایی را خواهید را داشت که ایمنی کار خود را که یکی از مهم ترین بخش های کار شماست را بالا ببرید. استفاده از پل درابستی و پل کارگاهی یکی از مهم ترین ابزاری است که شما را در بالا بردن امنیت کار کمک بسیار زیادی خواهد کرد. به بند ساده تر ، داربست همان کاری است که شما جمان ابتدا با كوچك كودك نه ختم می دهید. بابت لمحه گونه نفرت زدگی بینش آموزانی که هنوز نژاد تك وتا هستند ، ممکن است لازم آرزو بادا با دگرگونی یک تکلیف الا فقر دوباره به دست آوردن قبیل دست چین یک متن اكثر در قدرت ار مختصه یک عزم تبدیل ، پیشی قائل شوید. هرچند داربست كم رو تمایز شی مشترکی دارند. برای آشنایی با خرد آموزان خارج پرده جایی که آنها هستند عاصی مصوب شدن حق داربستی را درسی كلام داده اند یا حكم های متفاوتی را خلق صهبا کنند ، باید كناره جانب فردی امتحان شدنی ابواب جمعی گسترش دادن پروگزیمال (ZPD) اصطلاح آموزان خود را بشناسید. آیلین ریموند ، یقین واثق جایگزین بی حركت آموزش و پرورش می گوید: بعد میان کاری است که کودکان رحیق توانند برانگیختن گوشه تحقق دهند نصیحت پذیر تعلیمات بعدی که می بنیه با کمکهای پرهیزگار تهییج شدن آنها کمک کرد.
  اهمیت استفاده از پل کارگاهی و پل داربستی  

در حال حاضر داربست ها در شکل ها و اندازه های بسیار گوناگون ساخته می شوند که یکی از این داربست هایی که مود استفاده قرار می گیرد داربست راه پله ای می باشد در این مقاله قصد داریم که در مورد پله داربستی و پله کارگاهی چیست صحبت کنیم که شما را بیشتر با
پله داربستی
پله کارگاهی;آشنا نماییم. داربست از گذشته تا به حال در موارد بسیار زیادی مورد استفاده قرار گرفته اند و در شکل های بسیار گوناگونی دارند که هر کدام از این شکل ها دارای کاربرد خاص خود می باشد. یکی از اصلی ترین کاربردهایی که داربست ها دارند این است که از داربست ها برای کارهایی استفاده می شوند که قد انسان ها برای کار به انها نمی رسد و از داربست برای کاردر ارتفاع استفاده می شود. در ادامه با مقاله ی
پله داربستی و پله کارگاهی چیست؟
با ما همراه باشید. استفاده ی بسیار زیادی که داربست ها دارند این است که از داربست ها برای ساختمان سازی و ساخت نمایشگاه ها در بیشتر سطوح شهر استفاده می شود که کاربردهای بسیار زیادی دارند. همزمان که تکنوژی به سمت مدرن تر شدن رفت ساخت داربست ها هم پیچیده تر شد و از متریالی استفاده شد که استحکام و دوام را تا حد بسیار زیادی بالا ببرد. 
اهمیت استفاده از پل کارگاهی و پل داربستی  

داربست هایی که ساخته می شوند معمولا از جنس های مختلفی مثل فلز و پلیمر هستند که در طرح ها و مدل های گوناگون طراحی و تولید می شوند. اگر بخواهیم بیشتر در مورد این موضوع صحبت کنیم باید بگوییم که از داربست های ساده در نمایشگاه های گوناگون یا اسپیس فریم استفاده می کنند و از انواع دیگری که در داربست ها وجود دارد مانند داربست مثلثی و آسانسوری یا مهم ترین موردی که در این مقاله وجود دارد و این
پله کارگاهی
می باشد که در ادامه در مورد ان بشتر صحبت خواهیم کرد.

 پله داربستی

یکی از بیشترین کاربردهایی که داربست ها دارند همین پله داربستی می باشد که بیشتر متریالی که دار تولید این پله داربستی استفاده می شود فلز می باشد برای ساخت این پله داربستی می توانید به کارشناسان نصب و متصل کردن این داربست پله لازم به این مخصیصن می باشد که برای شما این داربست را به راحتی نمایند. برای طراحی و ساخت و نصب این داربست باید افرادی را استخدام کنید که دارای تجربه و دقت و مهارت بالایی هستند که بتوانند پله داربستی شما را به راحتی می توانند با تجربه ودقت مناسب نصب نمایند . باید دقت کنید که افراد با تجربه و دقیق را برای نصب این داربست ستخدام نمایید.
  اهمیت استفاده از پل کارگاهی و پل داربستی  

مزایا مزایای پله ی داربستی و پله ی کارگاهی به این گونه می باشد که استفاده از این داربست سبب می شود که در هزینه شما تا حد قابل توجهی صرفه جویی شود و هزینه های نصب داربست را به نصف هزینه های موجود برساند. استفاده از این داربست سبب می شود که کار در ارتفاع تا حد قابل توجهی آسان تر شود. از دیگرمزایای استفاده از پله داربستی به این مورد اشاره کنیم که این داربست سبب می شود هزینه های شما کاهش یابد و به راحتی می توانید از داربست های آماده در بازار خریداری کنید که شما با خرید این داربست ها می توانید نصف هزینه مورد نظر را متحمل شوید. دیگر مزیت استفاده این داربست این است که این داربست دارای مقاومت بسیار زیادی می باشد.
 خصوصیات پله داربستی
عرضی که برای پله ی داربستی در نظر گرفته شده است ۳۰ سانتی متر می باشد و طول این پله ها با توجه به درخواست و نیاز مشتری می باشد و تعدا پله های پله ی داربستی نیز ۶ تا ۱۴ پله می باشد برای اینکه از این پله ها به راحتی استفاده کنید می توانید از پاگرد در این پله ها استفاده کنید.
  اهمیت استفاده از پل کارگاهی و پل داربستی  

 تمام اجزایی که در این پله ها استفاده می شود با توجه به
 نیاز مشتری طراحی می باشد و شما نی تونید هر نوع پله درابستی را برای خود خریداری کنید. در این مقاله هایی بعدی که قصد داریم به شما ارائه کنیم می توانیم در جزییات بیشتری که در پله داربستی استفاده می شود را با شما در میان بگذاریم.
 منبع: 
http://topgozar.com 

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: پل کارگاهی , پل داربستی , تاپ گذر , امنیت کار , امنیت پرسنل ,
:: لینک های مرتبط: منبع ,
 



به کجا؟
نوشته شده در جمعه 15 شهریور 1398
ساعت : 11:22 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
فریاد میزد
کسی صدایش را نمی شنید
تنها بود
در چاهی
در شلوغ ترین خیابان شهر
زمزمه میکرد
نام ها را
افراد را
قیافه هارا
لباس هارا

اما

کسی جوابگو نبود

توجهی نبود

نگاهی نبود

فقط می رفتند
که بروند

به کجا؟

جایی نبود

ساعتها
وقت
عقربه ها
می رفتند

خورشید
باد 
ابرها

می رفتند

عمر می رفت

اما

به کجا؟

مقصد کجاست؟

.
لطفا پاسخ دهید
.
نوشته : علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: به کجا , علیرضاهزاره , متن , بهترین داستان فارسی , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی ,
 



دروغ
نوشته شده در جمعه 31 خرداد 1398
ساعت : 03:35 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
چیزی از حرف هایش معلوم نیست
چشمانش درشت تر شده
سریع نفس میکشد
پوستش سفید مثل گچ
من و من میکند
سرش را پایین می اندازد
و
دهانش را باز میکند
و
آتش دروغ را می افزاید
.
.
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , متن دروغ , دروغ , بهترین داستان فارسی , داستان , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: لباس زنانه ,
 



خدایی هست
نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد 1398
ساعت : 11:40 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
همه چیز یکسان بود
آبی
آبی
و
آبی
پشتش خالی
بی پشتوانه
قدمی سخت پیش راهش بود
دریا بغلم کن
زیرا هیچکس آغوشش را برایم باز نکرد
وقت به پایان رسیده
فقط چند قدم
چند سانتیمتر دیگر...
.
آخر راه است
.
صدایی در ذهنم می آید
.
"من هستم بنده ی من"
.
و 
خدایی هست
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده:علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , خدایی هست , بهترین داستان فارسی , متن , داستان , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



زندگی
نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398
ساعت : 11:29 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
اشتهایی نداشت،
 درواقع چیزی برای خوردن نداشت، 
فقط آب،
 تکه ایی خشک و کپک زده نان، 
که چندین روز پیش برروی پنجره ای یافته بود،
 اما او دزد نبود، 
فقط، 
آسیب دیده بود، 
ودردهای زیادی داشت،
چاره ای نداشت،
 فقط زنده ماندن،
چیزی بنام زندگی نداشت،

 لطفا به متن نظر دهید،

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: بهترین داستان فارسی , متن , داستان , نثر , علیرضاهزاره , زندگی , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



یاری
نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت 1398
ساعت : 04:04 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دستانش را دراز میکرد، 
چشمانش پر از اشک، 
نگاهی مظلومانه، 
صورتی خاک آلود، 
ناتوانی در چشمانش موج میزد، 
افکارش نامعلوم، 
اما،
 یک درخواست داشت، 
دستی برای یاری، 

دوستان و اقوام ناتوان خود را فراموش نکنید، 
لطفا به این متن نظر دهید،

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: بهترین داستان فارسی , علیرضاهزاره , متن , داستان , داستان کوتاه , یاری , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



 

 


 
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic