پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
وب سایت جدید
نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند 1398
ساعت : 04:53 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
با سلام
پیرو خطاهای زیاد میهن بلاگ
وبسایت بنده به آدرس

انتقال یافت

:: مرتبط با: فروشگاه ما , بهترین ها , متن , داستان ادامه دار , داستان تک بخشی , رمان , شعر , سرگرمی ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , انتقال سایت , بهترین داستان فارسی , داستان کوتاه , متن های کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: داستانک , علیرضاهزاره ,
 



پیرمردی روی صندلی
نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن 1398
ساعت : 02:38 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

بخش اول

مرد تنهای شهر

 

تنها تفریح من شده پیاده روی و گشت و گذار در خیابان

بعد از بازنشستگی تنهاتر از همیشه شده ام.

شاید باید بیشتر با دیگران گفت و گو میکردم و دوستانی پیدا میکردم.

اما من در صحبت کردن خوب نیستم !

خیابان ها تکراری شده ,همان مغازه ها ,  مردمی که بدون هدف فقط راه می روند.

یکی تنها , بعضی ها دونفره و حتی بیشتر !

یعنی با هم چه می گویند؟

گرفتن دست فردی دیگر چه حسی دارد؟

جوری به همدیگر نگاه میکنند که انگار آخرین بار است که می توانند باهم باشند.

این یکی چقدر به خودش رسیده , حتما جای مهمی قرار دارد , شاید با رئیسش جلسه دارد.

بهتر است مسیرم را تغییر دهم , جلوتر کودکی گریه می کند.

آن کافی شاپ شاید خوب باشد.

برای ساعتی گذران وقت ظاهر زیبایی دارد و همینطور بسیار ساکت است،

آن طرف پیرمردی روی صندلی روزنامه می خواند.

کنار پنجره هم مردی مسن با لباس ارتش درافکار خود غرق شده.

ـ آقا می تونم کمکتون کنم؟

چه صدای قشنگی , یعنی با من است.

- بفرمایید بنشینید

- بله,چشم.

 

دختر جوان و خوشرویی که اصلا نمیشود به او نه گفت.

با لبخند به سمتم می آید

- چی میل دارید براتون بیارم؟

- قهوه,لطفا.

رفت , بازیبایی که او دارد باید بازیگر یا مدل می شد,اینجا چه کار می کند.

چه فضای خوبی دارد اینجا.

پیرمرد روی صندلی صفحه روزنامه اش را عوض نمی کند.

...

برای خواندن داستان لطفا فایل آن را خریداری کنید

برای خرید از دکمه زیر استفاده کنید




:: مرتبط با: فروشگاه ما , بهترین ها , داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , پیرمردی روی صندلی , داستان بلند , بهترین داستان فارسی , the best persian story ,
 



مهسا
نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر 1397
ساعت : 06:32 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

 

کارم شده فقط نشستن و فکر کردن،

تمام وقت خیره شدن به گوشه دیوار و غرق شدن در دریای پرتلاطم افکار و گذشته،

منی که همیشه در نوجوانی آرزویم بود که زندگی رمانتیکی داشته باشم،

مانند فیلم های تلویزیونی،خواستگاری با اسب سفید،نه ولی حداقل با یک پراید سفید،

که همیشه مرا بفهمد و درکم کند به زندگی ام هیجان دهد و همیشه جنبه جدیدی از زندگی را به من نشان دهد،

-

آیادرخواست زیادی است؟

-

اصلا اشتباه من چه بوده؟

بگذار ببینم:

اولین باری که از یک پسر خوشم آمد...

-

کی بود؟

-

ای خدا این تنهایی حافظه و افکارم رو هم به سیاهچاله تاریکش انداخته
.
.
.
ادامه مطلب
:: مرتبط با: رمان , فروشگاه ما , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: رمان , داستان , مهسا , جذاب , علیرضاهزاره , رمان بلند , داستان بلند ,
:: لینک های مرتبط: خرید فصل اول , کالاگردی ,
 



 
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic