پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
هرمز بخش ششم
نوشته شده در سه شنبه 17 تیر 1399
ساعت : 10:53 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

با سردردی شدید آرام آرام چشمانش باز شد

همه جا را تار میدید

نه واضح

نه کاملا مبهم

فقط از یک چیز مطمئن بود

او وارونه بود

چیزی دورتادور بدنش پیچیده بود

بجز سرش

و او را در هوا نگه داشته بود

به سقف غار آویزان بود

گرمای نوری که به صورتش میتابید بسیار لذت بخش بود

از کجا

گوشه ای سوراخی بزرگ وجود داشت

هرمز سعی می کرد خود را تکان دهد

گرسنه بود

بدنش نیرویی نداشت

آیا باید خود را تسلیم مرگ می کرد

همه آن آوازه و شهرت هیچکدام به کمکش نمی آمد

تقلا می کرد

سعی می کرد فریاد بزند

دیدن آن فرمانده بزرگ در این حالت خجالت آور بود

بهتر بود قبول میکرد

راهی نبود

زمان برای او به اتمام رسیده بود

در اوج نا امیدی اش

صدایی به گوشش رسید

.

نویسنده علیرضاهزاره

.

ادامه دارد…


:: مرتبط با: بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , داستان هرمز , بهترین داستان فارسی , هرمز بخش ششم , داستان جذاب , داستان ادامه دار , علیرضا هزاره ,
 



هم نام تو
نوشته شده در یکشنبه 8 تیر 1399
ساعت : 10:27 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
سالها می گذرد
در پارک قدم میزنم
برگ ها میریزند
قلب ها می تپد
اما
دست ها تنهاست
روزگاریست که دل آهی دارد
غمی دارد
زجری دارد
عشقی دارد
که رفته
می شنوم صدایش را
نگاهش را
اسمش را
آرام دل شکسته
صبری دارم
دخترتنهایی دارم
دوستش دارم
زمزمه اش می کنم
هم نام تو
صدایش می کنم
هم نام تو
نامش میکنم
.
نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: شعر ,
:: برچسب‌ها: هم نام تو , شعر , شعر کوتاه , شعرنو , علیرضاهزاره ,
:: لینک های مرتبط: داستان کوتاه ,
 



هیچکس اشک او را ندید
نوشته شده در دوشنبه 29 اردیبهشت 1399
ساعت : 08:14 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دستان دخترش را گرفته بود
رمضان بود
دیگر دخترش به خاطر دیدن خوراکی در دست دیگران حسرت نمی خورد
می توانست با خیال راحت او را در شهر بچرخاند
افراد کمتری در خیابان ها بودند
دختر کوچک،دست بزرگ پدرش را محکم چسبیده بود
قدم هایش را آرام آرام برمی داشت
چشم هایش به روشنایی های خیره کننده مغازه ها بود
لباس هایش پینه بسته
امابه قدری زیبا بود
لباس در تن دخترک زیبا به نظر می آمد
حتی لباس های پاره از زیبایی دختر نمی کاست
کمی جلوتر...
دخترک ایستاد!
چشمانش گرد شده بود
پدر به دختر خیره شد
برقی در چشمانش میدید
دخترک لبخندی زد
رو به پدر ایستاد
آرام زمزمه کرد:
بستنی
بابا میشه برایم بستنی بخری؟
آنطرف خیابان مردی روی صندلی بستنی می خورد
مرد دخترش را در آغوش گرفت
مسیرش را عوض کرد
لبخند لحظه ای بر صورت دخترک تاب نیاورد
در راه خانه...
هیچکس زخم آن مرد را ندید...
هیچکس اشک های او را ندید...

نویسنده : علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن , داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: داستان , علیرضاهزاره , داستان کوتاه , بهترین داستان فارسی , هیچکس اشک اورا ندید ,
:: لینک های مرتبط: داستان کوتاه ,
 



هرمز بخش پنجم
نوشته شده در سه شنبه 26 فروردین 1399
ساعت : 10:00 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

به سختی چشمانش را باز کرد

چشمها باز و بسته می شدند

همه جا را تار می دید

ولی شن را در زیر پایش حس می کرد

بعد از چند دقیقه

همه جا تاریک بود

چشمانش مشکل پیدا کرده بود

اما چند دقیقه پیش در تاری دیدش همه جا روشن به نظر می آمد

بدنش به شدت درد می کرد

آرام و به سختی در میان تاریکی مطلق حرکت می کرد

یک دستش را جلو گرفته بود تا به جایی برخورد نکند

چیزی را حس کرد که از کنار پایش رد شد

صدای خزیدنش را می شنید

نه آنقدر کوچک بود که بیصدا حرکت کند

نه آنقدر بزرگ که صدای حرکتش همه جا را پر کند

صدای ضربان قلبش را می شنید

به اطراف می چرخید

ـ کسی آنجاست؟

ولی آنجا انسانی نبود

پس پاسخی هم نبود

صدای خزیدن دور و نزدیک میشد

به اطراف می چرخید

دستانش را مشت کرده بود و با قدرت به هر طرف می کوبید

گاهی به سنگ می خورد

اطرافش دیواره های سنگی بود

ضعف کرده بود توانایی آن را نداشت که دستانش را بیشتر تکان دهد

پاهایش می لرزید

جسم نرمی از میان پاهایش عبور می کرد

کمی تکان خورد

گوشه پایش برروی آن رفت

به قدری نرم بود که پایش چندین وجب به داخل رفت وصدایی جیغ مانند و بلند برخواست

حرکت جسم تند تر شد

و هرمز بر روی زمین افتاد

آرام ارام خود را به عقب کشید

تا اینکه پشتش سختی دیواره سنگی را حس کرد

تکه سنگی زیرش شده بود

آن را برداشت

سعی میکرد اطراف را ببیند

اما فایده نداشت

ناگهان حس کرد پایش خیس شده

چسبناکی و گرمای شدیدی را در پای چپش احساس می کرد

درخشش ده ها چشم را روبروی خود می دید

پایش در دهان موجود عجیب بود

با تکه سنگ به صورت موجود کوبید و با باز شدن دهانش سریع پا به فرار گذاشت

با تمام توان می دوید

که سرش به سنگی سخت برخورد کرد و با پشت محکم بر زمین افتاد

ضعف بر او غلبه کرد و از حال رفت

.

ادامه دارد…


نویسنده : علیرضاهزاره


:: مرتبط با: بهترین ها , داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , داستان هرمز , داستان , بهترین داستان فارسی , هرمز , بهترین داستان , best persian story ,
:: لینک های مرتبط: وبسایت ما ,
 



مادربزرگ من فضایی است...
نوشته شده در پنجشنبه 7 فروردین 1399
ساعت : 11:23 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

از قدیم ها و خیلی سال پیش

شاید بگویم دوران کودکی

باورتان می شود که

 من از مادربزرگم می ترسیدم

هنوز هم می ترسم

می پرسید چرا؟

از آخرین خاطرات کودکی ام که در گوشه خاطراتم است

همین قدر یادم می آید

که دفعه اولی که من عقل درست و حسابی داشتم

و

تازه می فهمیدم چی به چیه

به خانه مادربزرگ رفتیم

از همان کودکی وزن سنگینی داشتم

در را که باز کردند

جوری صورتم را می بوسید

انگار مزه مزه می کند

دهان بی دندان و لب های شل و ول

را بر لپ های من آنچنان می کشید

و از مزه اش آنقدر خوشش می آمد

که فقط پدر و مادرم می توانستند نجاتم دهند

البته پدر را فاکتور میگیریم

چون انگار نه انگار

حالا بعد از ساعتها مزه مزه و رهایی

تا مینشستیم داخل پذیرایی

انواع شیرینی و کلوچه و کشمش و نخودچی

بود که به زور بر دهانم می گذاشت

مادرم همیشه میگفت

دلیل چاق شدن تو اینه که از یک تا سه سالگی ات همسایه مادربزرگت بودیم

بگذریم

مادربزرگ وقتی کلوچه ها را بردهانم می گذاشت

با صدای لرزان خود می گفت:

-بخور عزیزم گوشت بشه به تنت

صبر کنید

نکنه از قصد اینقدر خوراکی به من می دهد

تا چاق بشم

اونجوری که هر دفعه هم مزه مزه میکنه

تازهبا این وزنم

هر وقت منو میبینه

میگه:

-چقدر آب رفتی عزیزم بیا یه چیزی بخور الان غش میکنی

بنظر شما خیلی مشکوک نیست؟

فقط مادربزرگ من اینجوریه یا همه اینجوری ان؟

اول ها فکر می کردم مادربزرگ من یک موجود فضاییه

که به من خیلی می رسه

تا وقتی خیلی سنگین شدم منو بخوره

یکم که بزرگتر شدم

و فهمیدم همه مادربزرگ ها اینجورین

تازه کشف کردم که مادربزرگ ها یک گروه مخفی آدم خور هستند

و جلساتی با هم برگزار می کنند

 و تصمیم میگیرند چه چیزهایی به نوه هایشان بدهند

که چطور چاق و چله شوند

شاید رئیس هم داشته باشند

و در مهمانی هایشان چندتایشان نوه هایشان را می آورند

و با هم می خورند

و اونوقته که از نوه تعریف می کنند

-به به چه نوه ای داری

-خیلی خوشمزه ست

-گفتی چیا بهش دادی که بخوره؟ من هم به نوه م بدم

آخر مادربزگ من تا حالا به من نگفته بیا بریم بیرون

یکبار گفت که بیا زیرزمین کمکم کن وسایل را جابجا کنم

اما نمی داند که من زرنگ تر از این حرف ها هستم

حتما زیرزمین با آن دیگ بزرگ می خواهد مرا بپزد

چون همه مادربزرگ ها در زیر زمین یک دیگ بزرگ دارند

از همان جا هم راهی به جلسات مخفی خود دارند

همیشه که به زور پدر و مادر به خانه شان می روم

مادربزرگ را می بینم که سرکوچه با یک عصا منتظر نشسته

مرا که می بیند لبخندی می زند

که من وقتی غذایی که دوست دارم را میبینم همان لبخند را میزنم

تازگیا هم که بزرگ شده ام

هر دفعه می گوید بیا برویم با هم خانه همسایه ها

باید سرو سامانت بدهیم

کمی رمزی حرف می زند اما

من می فهمم

می خواهند مرا برای خوردن آماده کنند

چون دارم بزرگ می شوم

و گوشتم کم کم تلخ می شود

من هم زرنگ و هرگز گولشان را نمیخورم

و اصلا تا آخر عمر سروسامان نمیخواهم

.

فقط برای خنده تقدیم به همه ی مادربزرگ های عزیز و دوست داشتنی

.

نویسنده: علیرضاهزاره

.

لطفا به این متن نظر دهید

لطفا به وبسایت اصلی ما مراجعه کنید



:: مرتبط با: بهترین ها , متن , داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: مادربزرگ من فضایی است , داستان طنز , داستان خنده دار , علیرضاهزاره , علیرضا هزاره , مادربزرگ , the best persian story ,
:: لینک های مرتبط: وبسایت اصلی ما ,
 



وب سایت جدید
نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند 1398
ساعت : 04:53 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
با سلام
پیرو خطاهای زیاد میهن بلاگ
وبسایت بنده به آدرس

انتقال یافت

:: مرتبط با: فروشگاه ما , بهترین ها , متن , داستان ادامه دار , داستان تک بخشی , رمان , شعر , سرگرمی ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , انتقال سایت , بهترین داستان فارسی , داستان کوتاه , متن های کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: داستانک , علیرضاهزاره ,
 



هرمز بخش چهارم
نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن 1398
ساعت : 12:05 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
موجود عجیب خنده بلندی کرد
با مشت یکی از ملوانان را به بیرون از کشتی پرتاب کرد
بعضی از ملوانان چند قدم به عقب رفتند
هرمز فریاد زد:
(بکشیدش ، او موجود خبیثی ست)
ملوانان به سمتش دویدند
غول با حرکات دستش هر یک را به گوشه ای پرتاب میکرد
هرمز به سمتش حرکت کرد
دستش را برای زدن هرمز چرخاند اما هرمز از زیر دستش لیز خورد و با شمشیر خراشی روی پای غول ایجاد کرد
غول فریاد بلندی کشید که گوش هر شنونده را کر می کرد
سریع چرخید و با دو دست برروی شانه هرمز زد
ضربه به قدری محکم بود که کف کشتی شکست و هرمز به طبقه پایین افتاد

ضربه شدت زیادی داشت و سرش گیج می رفت
سریع از پله ها بالا رفت
دیگر کم کم مه رو به ناپدید شدن می رفت
غول با ضربه ای بادبان را به دریا انداخت
هرمز نیزه یکی از ملوانان که بر زمین غلتان در خون بود را برداشت
به سمت قلبش هدف گرفت و نیزه را پرتاب کرد
غول لحظه ای برگشت و نیزه به کتف اش برخورد کرد
تعادلش را از دست داد برروی زمین افتاد
با زبانی عجیب کلماتی را سریع می گفت 
هرمز به سمتش دوید 
غول نشست و ضربه محکمی با دو دست بر کف کشتی بین خودش و هرمز زد
قسمت بزرگی شکست و به پایین افتاد 
در میان گرد و خاک
هرمز تا سرش را بالا آورد
غول بدنه کشتی را سوراخ کرد
و به زحمت از میان آبی که به داخل می آمد ناپدید شد
همه جا را آب گرفته بود
کشتی در حال غرق شدن بود
در حالی که هرمز شنا میکرد 
جعبه ای عظیم با سرش برخورد کرد

.
نویسنده: علیرضا هزاره
.
لطفاً به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: داستان هرمز , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , The best persian story , Alireza hezareh ,
:: لینک های مرتبط: علیرضاهزاره ,
 



پیرمردی روی صندلی
نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن 1398
ساعت : 02:38 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

بخش اول

مرد تنهای شهر

 

تنها تفریح من شده پیاده روی و گشت و گذار در خیابان

بعد از بازنشستگی تنهاتر از همیشه شده ام.

شاید باید بیشتر با دیگران گفت و گو میکردم و دوستانی پیدا میکردم.

اما من در صحبت کردن خوب نیستم !

خیابان ها تکراری شده ,همان مغازه ها ,  مردمی که بدون هدف فقط راه می روند.

یکی تنها , بعضی ها دونفره و حتی بیشتر !

یعنی با هم چه می گویند؟

گرفتن دست فردی دیگر چه حسی دارد؟

جوری به همدیگر نگاه میکنند که انگار آخرین بار است که می توانند باهم باشند.

این یکی چقدر به خودش رسیده , حتما جای مهمی قرار دارد , شاید با رئیسش جلسه دارد.

بهتر است مسیرم را تغییر دهم , جلوتر کودکی گریه می کند.

آن کافی شاپ شاید خوب باشد.

برای ساعتی گذران وقت ظاهر زیبایی دارد و همینطور بسیار ساکت است،

آن طرف پیرمردی روی صندلی روزنامه می خواند.

کنار پنجره هم مردی مسن با لباس ارتش درافکار خود غرق شده.

ـ آقا می تونم کمکتون کنم؟

چه صدای قشنگی , یعنی با من است.

- بفرمایید بنشینید

- بله,چشم.

 

دختر جوان و خوشرویی که اصلا نمیشود به او نه گفت.

با لبخند به سمتم می آید

- چی میل دارید براتون بیارم؟

- قهوه,لطفا.

رفت , بازیبایی که او دارد باید بازیگر یا مدل می شد,اینجا چه کار می کند.

چه فضای خوبی دارد اینجا.

پیرمرد روی صندلی صفحه روزنامه اش را عوض نمی کند.

...

برای خواندن داستان لطفا فایل آن را خریداری کنید

برای خرید از دکمه زیر استفاده کنید




:: مرتبط با: فروشگاه ما , بهترین ها , داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , پیرمردی روی صندلی , داستان بلند , بهترین داستان فارسی , the best persian story ,
 



آخرین انسان
نوشته شده در یکشنبه 15 دی 1398
ساعت : 09:08 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آرام آرام
 به سمت پله ها می رفت 
پرپیچ‌و خم 
چراغ ها نوبت به نوبت چشمک می زدند
 اما دنبالش بودند
 او آخرین بود 
نفس نفس می زد
 در پشت سرش شکست
 به عقب نگاه نمی کرد
 فقط سریع شروع به حرکت کرد
 پله ها را دو به دو پشت سر می گذاشت 
صدای پایی از پشتش نمی آمد
 خنده ای ترسناک تمام پله های را دربر گرفته بود 
از بالا پله ها، لامپ ها در تاریکی مطلق فرو می رفتند
 سیاهی زیر پایش را هم در بر گرفت 
چیزی شبیه به مه اما سیاه 
دیگر زانو هایش را هم نمی دید چه برسد به پله ها 
نفس نفس می زد
 عرق کرده بود 
سعی می کرد سریع و سریع تر قدم بردارد
 اما پله ها تمامی نداشتند 
پایش به روی لبه پله ای لیز خورد
 به زمین افتاد
 وقتی خواست برخیزد 
تاریکی او را در بر گرفت
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده : علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: آخرین انسان , علیرضاهزاره , The best Persian story , داستان آخرین انسان , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: داستانک ,
 



افکار کودکانه
نوشته شده در یکشنبه 8 دی 1398
ساعت : 08:51 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
در کودکی ام در آرزوی زندگی پرتنش بودم 
دوست داشتم هرروز چالش جدیدی داشته باشم
میخواستم هیجان تمام زندگی ام را در آغوش بگیرد
با دوستانم عهد می بستیم
که سالها و تا آخر عمر با هم باشیم 
در غم ها ، شادی ها با هم باشیم 
مانند کودکی در کنار هم 
روزها و ماه ها
هرروز باهم باشیم
بگوئیم 
بخندیم 
اشک بریزیم 
سختی بکشیم 
اما باهم
سالها گذشت
شدم تنهای تنها
زنده ام 
اما کجاست آن عهد ها
کجایند دوستانم
کجایند افکار کودکانه

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , alireza hezareh , افکارکودکانه , the best persian story , داستان کوتاه , بهترین داستان فارسی ,
:: لینک های مرتبط: داستان ,
 



هرمز بخش سوم
نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر 1398
ساعت : 12:52 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
درمیان انبوهی از مه
افراد سعی می کردند کنار هم دیگر جمع شوند
تا شاید راهی برای نجات باشد
بدن همه از ترس می لرزید
ناگهان تکان شدیدی بدنه کشتی را به لرزه در آورد
جلوی کشتی به قدری سنگین شده بود که پایین تر از قبل شده بود
هرمز تعدادی از سربازان را به عقب فرستاد 
تا کشتی زیاد از حد کج نشود
مه
نمی گذاشت چیز زیادی دیده شود
آرام آرام
با قدم های کوچک به سمت جلو می رفتند
نگهان صدای خشنی به آرامی آمد
(شما به منطقه نفرین پادشاه پنج  دریا وارد شدید )
همه شمشیر ها را کشیدند
سایه عظیمی در میان مه پدیدار شد
همه شمشیر هارا به سمت سایه گرفته بودند
هرمز شمشیر خود را به آرامی بیرون کشید
و با صدایی بلند گفت
(تو کی هستی؟ باما و کشتی ما چیکار داری؟)
سایه نزدیک و نزدیک تر
و
بزرگ و بزرگتر می شد
به آرامی
از میان مه
موجودی به بزرگی فیل
بیرون آمد
به شکل انسان
دستانی به اندازه انسانی معمولی
پاهایی کوچک
صورتی کشیده و مثلث مانند
با چانه ای بسیار تیز
ورنگ بنفش
نمایان شد
خنده کوچکی زد
.
منتظر ادامه داستان باشید
.
نویسنده: علیرضاهزاره

:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: هرمز , داستان کوتاه , علیرضاهزاره , the best persian story , داستان هرمز ,
:: لینک های مرتبط: داستانک , داستان ,
 



چاره ای نیست
نوشته شده در شنبه 25 آبان 1398
ساعت : 09:38 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دستانش پینه بسته بود 
پوستی سوخته
 کمری خم
 چشمانی که سوئی نداشت
 شانه هایی که مانند پله بود
 عرق می ریخت
 بیل می زد 
آفتاب را می نگریست
 می سوزاند
 چاره ای نیست
 بیل می زد
 درد می کرد
 غذایی نیست
 چاره ای نیست
 بیل می زد
 دخترش منتظر
 کفش هایش پاره
 چاره ای نیست
 بیل می زد

نویسنده:علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: شعر ,
:: برچسب‌ها: شعر , علیرضاهزاره , The best Persian story , نثر , چاره ای نیست ,
:: لینک های مرتبط: داستانک ,
 



طعمه گرگ
نوشته شده در یکشنبه 19 آبان 1398
ساعت : 10:33 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دخترک از خواب بیدار شد
میان انبوهی از درخت 
تاریکی مطلق
چراغ قوه ای داشت
با نوری چشمک زن
صدای حرکت واضحی برروی برگ ها می آمد
هر طرف نور چراغ را می انداخت چیزی نبود
چند قدمی برداشت
صدایی آمد
زوزه
گرگ
سریع به اطراف می چرخید
نور را به هر سمتی می گرفت
چیزی معلوم نبود
ناگهان
دو چشم درخشان در اوج تاریکی پدیدار شد
به سمتی حرکت می کرد
جرات انداختن نور به سمت چشمان را نداشت
دستانش می لرزید
آرام آرام نور را به سمتش برد
موهای نقره ای
که در تلاءلو نور می درخشید
زیبایی هم مگر ترسناک می شود
صدای زوزه های بیشتری آمد
ده ها چشم در هر سمت پدیدار شد
چراغ قوه خاموش و روشن می شد
این است شانس بد
دخترک شروع به دویدن کرد
از میان درختان
نور چراغ قطع شد
پاهایش به شاخه ای گیر کرد
بروی زمین افتاد
تا چرخید
گرگ برروی سینه اش پرید
آب دهانش برروی صورت دخترک می ریخت
چراغ آخرین روشنایی خود را داد
دندان هایی روبروی صورت دخترک
و...
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده:علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , The best Persian story , داستان کوتاه , طعمه گرگ ,
:: لینک های مرتبط: داستانک ,
 



عشقی که سوخته است
نوشته شده در سه شنبه 14 آبان 1398
ساعت : 12:49 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دیروز
در کوچه های قلبت قدم می زدم 
شعر می گفتم 
دست می کشیدم بر دیوار های ترک خورده اش 
قطرات خونی که جاری بود 
زخم هایی که تازه بود 
دوست میدارم
این قلب کهنه را 
زخم دیده را
خون دل خورده را 
اندکی فکر کن
رها کن 
دستان مرده را 
نگاهی کن 
به سوی
عشقی که سوخته است
.
نویسنده:علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: شعر ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , شعر , The best persian story , متن کوتاه , نثر ,
:: لینک های مرتبط: داستانک ,
 



هرمز بخش دوم
نوشته شده در یکشنبه 12 آبان 1398
ساعت : 09:16 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
مه همه جا را فرا گرفته بود
آسمان به تاریکی شب گشته بود
کشتی تکان های سهمگینی میخورد 
ملوانان هر یک به سمتی می دوید
هر چند لحظه صدای فریاد ملوانی از گوشه ای می آمد
هرمز همه چیز را زیر نظر داشت
ترس را در چشمان ملوانان می دید
عده ای از ملوانان در اطراف هرمز جمع شدند
تعدادی از ترس 
و
تعدادی از سر وظیفه
مه به گونه ای بود که سه متر آن طرف تر دیده نمی شد
سایه هایی در میان مه
با صدایی آرام
سریع
می گذشتند
هربار که سایه ای می گذشت
صدای فریاد ملوانی می آمد
و
وقتی هرمز و ملوانان به آن سمت می دویدند
چیزی در آنجا نمی دیدند
بجز
لکه های بزرگ خون
...
.
منتظر ادامه داستان باشید
.
لطفا به این داستان نظر دهید
.
نویسنده:علیرضا هزاره

:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: علیرضا هزاره , هرمز , علیرضاهزاره , the best Persian story , بهترین داستان فارسی ,
:: لینک های مرتبط: داستانک ,
 



 

 


 
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات