پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
آخرین انسان
نوشته شده در یکشنبه 15 دی 1398
ساعت : 09:08 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آرام آرام
 به سمت پله ها می رفت 
پرپیچ‌و خم 
چراغ ها نوبت به نوبت چشمک می زدند
 اما دنبالش بودند
 او آخرین بود 
نفس نفس می زد
 در پشت سرش شکست
 به عقب نگاه نمی کرد
 فقط سریع شروع به حرکت کرد
 پله ها را دو به دو پشت سر می گذاشت 
صدای پایی از پشتش نمی آمد
 خنده ای ترسناک تمام پله های را دربر گرفته بود 
از بالا پله ها، لامپ ها در تاریکی مطلق فرو می رفتند
 سیاهی زیر پایش را هم در بر گرفت 
چیزی شبیه به مه اما سیاه 
دیگر زانو هایش را هم نمی دید چه برسد به پله ها 
نفس نفس می زد
 عرق کرده بود 
سعی می کرد سریع و سریع تر قدم بردارد
 اما پله ها تمامی نداشتند 
پایش به روی لبه پله ای لیز خورد
 به زمین افتاد
 وقتی خواست برخیزد 
تاریکی او را در بر گرفت
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده : علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: آخرین انسان , علیرضاهزاره , The best Persian story , داستان آخرین انسان , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: داستانک ,
 



افکار کودکانه
نوشته شده در یکشنبه 8 دی 1398
ساعت : 08:51 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
در کودکی ام در آرزوی زندگی پرتنش بودم 
دوست داشتم هرروز چالش جدیدی داشته باشم
میخواستم هیجان تمام زندگی ام را در آغوش بگیرد
با دوستانم عهد می بستیم
که سالها و تا آخر عمر با هم باشیم 
در غم ها ، شادی ها با هم باشیم 
مانند کودکی در کنار هم 
روزها و ماه ها
هرروز باهم باشیم
بگوئیم 
بخندیم 
اشک بریزیم 
سختی بکشیم 
اما باهم
سالها گذشت
شدم تنهای تنها
زنده ام 
اما کجاست آن عهد ها
کجایند دوستانم
کجایند افکار کودکانه

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , alireza hezareh , افکارکودکانه , the best persian story , داستان کوتاه , بهترین داستان فارسی ,
:: لینک های مرتبط: داستان ,
 



 
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات