تبلیغات
وبسایت شخصی علیرضا هزاره - مهسا
 
 
پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
مهسا
نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر 1397
ساعت : 06:32 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

 

کارم شده فقط نشستن و فکر کردن،

تمام وقت خیره شدن به گوشه دیوار و غرق شدن در دریای پرتلاطم افکار و گذشته،

منی که همیشه در نوجوانی آرزویم بود که زندگی رمانتیکی داشته باشم،

مانند فیلم های تلویزیونی،خواستگاری با اسب سفید،نه ولی حداقل با یک پراید سفید،

که همیشه مرا بفهمد و درکم کند به زندگی ام هیجان دهد و همیشه جنبه جدیدی از زندگی را به من نشان دهد،

-

آیادرخواست زیادی است؟

-

اصلا اشتباه من چه بوده؟

بگذار ببینم:

اولین باری که از یک پسر خوشم آمد...

-

کی بود؟

-

ای خدا این تنهایی حافظه و افکارم رو هم به سیاهچاله تاریکش انداخته
.
.
.

 

کارم شده فقط نشستن و فکر کردن،

تمام وقت خیره شدن به گوشه دیوار و غرق شدن در دریای پرتلاطم افکار و گذشته،

منی که همیشه در نوجوانی آرزویم بود که زندگی رمانتیکی داشته باشم،

مانند فیلم های تلویزیونی،خواستگاری با اسب سفید،نه ولی حداقل با یک پراید سفید،

که همیشه مرا بفهمد و درکم کند به زندگی ام هیجان دهد و همیشه جنبه جدیدی از زندگی را به من نشان دهد،

-

آیادرخواست زیادی است؟

-

اصلا اشتباه من چه بوده؟

بگذار ببینم:

اولین باری که از یک پسر خوشم آمد...

-

کی بود؟

-

ای خدا این تنهایی حافظه و افکارم رو هم به سیاهچاله تاریکش انداخته

-

آها هجده سالگی ام ،فکرکنم پیش دانشگاهی بودم،زمانی که اوج جوانی فقط میخواستم مثل بقیه باشم.

آن پسر ژولیده با ظاهر عجیبش که خیلی گرم چهره بود و هرروز در مسیر مدرسه تا خانه میدیدمش

موهای خرمایی،قدبلند و چشمان بسیار روشن داشت

زیرچشمی همیشه نگاهش میکردم

حواسش به من بود

وقتی از کنارش میگذشتم باخود چیزی میگفت،

شایدهم با من بود!

روزها میگذشت و او هرروز لباس ها و ظاهر مختلفی داشت

به موهایش ولی هیچوقت نمیرسید؛ژولیده روی صورتش افتاده بود

آخر سر نزدیک های خرداد صبرش به سرش رسید

فک کنم میدانست،

شاید با اتمام مدرسه ها دیگر من را نبیند.

وقتی از کنارش میگذشتم...

آخر من هم میخواستم شجاعت به خرج دهد،پاپیش بگذارد

باید جوری وسوسه اش میکردم،

همیشه از نزدیکی اش میگذشتم.

برای چند ثانیه مسیرم را گرفت

پاهایش سخت تکان میخورد، چند لحظه توقف کردم، به صورتش نگاه کردم

خیس عرق شده بود

آخر پسر هم اینقدر بی عرضه!!!

جرئت من بیشتر از اوست.

نه انگار چیزی از او در نمیآمد،سرم را انداختم پایین و به مسیرم ادامه دادم،نگاهش به من بود ولی شجاعتش را نداشت.

پسر باید با جرئت باشد، درسته ازش خوشم می اومد

ولی نمیشه که من برم جلو بگم ازت خوشم می آد

من هر جور که میشد نشون دادم که ازش خوشم می آد،حالاهم نوبت اوست.

 

برای دانلود نسخه کامل به آدرس زیر مراجعه کنید:

 

https://Zarinp.al/203221


کلیک کنید 

باتشکر از شما 

:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , داستان , مهسا , جذاب , علیرضاهزاره , رمان بلند , داستان بلند ,
:: لینک های مرتبط: خرید فصل اول ,
 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر