تبلیغات
وبسایت شخصی علیرضا هزاره - شاید
 
 
پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
شاید
نوشته شده در دوشنبه 12 آذر 1397
ساعت : 05:50 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
صدای قدم زدن فردی برروی برگ ها فضای پارک را پر کرده بود
خش...خش...خش
سایه ای همه جا را  بلعیده بود
همه چیز
فقط صدا بود
انگار اذبین رفتنی نبود
از گردی دهان هیولای شب
نوری می تابید
خش...خش...خش
بعد از هر چند قدم زوزه ای شنیده میشد
هر بار از گوشه ای
درختان هم تحمل نداشتند
از ترس به خود میلرزیدند
سفت به زمین چسبیده بودند
بعضی هایشان غش کرده بودند
برروی زمین ولو بودند
اژدهایی نفسی سرد را یک دم بر زمین میدمید
گربه ها فریاد میزدند
خوی نیاکان خود را باز یافته بودند
شاید انسان هایی هستندکه به لباس گربه درآمده اند
زیرکانه ما را زیر نظر دارند
شاید
این درختان هم دست های موجودی غول پیکر در زیر زمین باشند
که منتظر لحظه ای مناسب اند
تا طعمه ی خود را به چنگ بگیرند

شاید

شاید
.
.
.
شاید

نویسنده:علیرضاهزاره
.
به شما خواندن متن سرما را پیشنهاد میکنیم
.
.
.
لطفا درمورد متن بالا نظر دهید
باتشکر

:: مرتبط با: متن , داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: شاید , متن , داستان , علیرضاهزاره , متن کوتاه , داستان کوتاه , متن جذاب ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , کالاگردی , حمایت از ما ,
 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر