تبلیغات
وبسایت شخصی علیرضا هزاره - سرما 2
 
 
پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
سرما 2
نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان 1397
ساعت : 01:57 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
برای خواندن بخش قبلی به پست (سرما) مراجعه کنید



چشمانش را به سختی باز کرد
نایی نداشت
برف های زیادی رویش بود
با کمک دستانش و ریشه ای که از داخل خاک بیرون بود به حالت نشسته درآمد
کمی خود را تکاند
همه جا تاریک بود
روزنه نوری از بالا می آمد
.
.
برای خواندن به ادامه مطلب مراجعه کنید
.
.
.
بسیار دور بود
بنظر غاری یا قناتی قدیمی بود
کمی که چشمانش بر سیاهی غلبه کرد
از جایش برخاست
کمی گرم تر از بیرون بود
اما نمیتوانست همانجا بماند

از دیواره نمیتوانست بالا برود
پس باید از یکی از راه ها برود
یعنی کدام دوراه خروجی دارد
وقتی برای فکر کردن نداشت
فقط شروع به حرکت کرد
پایش ضرب دیده بود
راه رفتن کمی دشوار بود
 آنچنان دیدی نداشت
ولی قصدش فقط رفتن بود
قدم پشت قدم
ناگهان احساس کرد چیزی زیر پایش لگد کرده
نرم
سریع در تاریکی ناپدید شد
چیزی دیده نمیشد
نفس هایش تند و تند تر میشد
گشادی چشمانش به اندازه گردویی تازه رسیده بود
بدنش خشک شده بود
فقط سرش را به اطراف میچرخاند
به یکباره سوزش شدیدی روی پایش حس کرد
نیشی که فرو رفته بود
بله بنظر مار بود
خم که شد دوباره مار ناپدید شد

انگار نمیتوانست به چیزی فکر کند
رنگ از رخش پرید
سرش سنگین شد
چشمانش تار و تار تر میشد
اراده و استخوانی انگار در بدنش نبود
درد به سرعت تمام بدنش را فرا گرفت
بعد از چند لحظه ناگهان مانند سنگی برروی زمین خورد


چشمانش کم سو و کم سو شد 
و در آخر
بسته شد
دیگر تکان نمیخورد
و دیگر چیزی نفهمید
گویی به خواب رفت..
.
.
.
ادامه دارد
.
.
.
منتظر ادامه در پست های بعدی باشید
.
.
نوشته: علیرضاهزاره




:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: سرما , داستان , متن , رمان , علیرضاهزاره , وبلاگ , خواندنی ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , حمایت از ما ,
 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
مهدی پنجشنبه 17 آبان 1397 03:08 ب.ظ
عالیه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر