پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
سرما
نوشته شده در جمعه 4 آبان 1397
ساعت : 12:03 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آن روز بسیار سرد بود
ننه سرما هرچه پنبه در تشکش بود را تکانده بود
برف در گوشه های دیوار از کمر هم بالاتر بود
حمید تنها داخل چادرش بود
دیگر بدنش به خشک شدن کامل نزدیک بود
.
.
.
 بقیه در ادامه مطلب ...
.
.
.
لباس ها تاثییری نداشت
انگار چیزی نپوشیده بود
صبرش سر آمده بود
تصمیمش را گرفت کمی وسیله برداشت
چاقو
فندک
طناب
وچندکنسرو
هرچه لباس و پارچه بود دور خود پیچید
بیرون که آمد
باد سوز دردناکی داشت
 چیزی معلوم نبود
جنگل مثل قبل نبود
حتی نمیدانست از کدام سمت آمده است
سرتاسر سفید
کدام طرف
نمیشود ایستاد
شروع کرد
به جلو قدم برداشت
به سختی حرکت میکرد
بیشتر اوقات تا زانو هایش در برف بود
پاهایش بی حس شده بود
همینطور به حرکت ادامه میداد
ناگهان زیر پایش خالی شد
برف ها اورا بلعیدند
.
.
.

بزودی منتظر ادامه داستان باشید
.
.
.
نویسنده : علیرضاهزاره

:: مرتبط با: بهترین ها , داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , داستان , رمان , سرما , متن , داستان بلند ,
:: لینک های مرتبط: حمایت از ما ,
 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات